گرسنم بود. كسي خونه نبود رفتم از طبقه بالا كه خانه يكي از دوستاي بابا بود و اونجا با ما زندگي ميكردن غذا بگيرم كه خاله همون دوسته بابا اومد بعد از سلام احوالپرسي من بهش گفتم جريان اينه و غذا هم نداريم و كسي هم خونه نيست . گفت منم تنهام صبر كن بيام خونتون غذا درست كنم برات و با هم بخوريم. منم قبول كردمو رفتم پايين تا بياد.واي ماهرخ همون زنه دوسته بابام يه زنه 32 ساله كه بهش ميومد 25 يا 26 سالش باشه.دلم براش ميسوخت شوهرش مشكل داشت و نميتونستن بچه دار بشن .بيچاره تا بچه ميديد اينقدر باهاش بازي ميكردو خوشحال بود.واسه همينم به ماها خيلي مهربوني ميكرد.ولي عجب كسي بود.گوشته خالي.آدم تا ميديدش آبش ميخواست با فشار بزنه بيرون.قد بلند سينهايه خوش فرم و سر بالا كه از زيره لباس ميشد حدس زد كه جقدر خوشكل و خوش طعمه. يه باسن گرد و چاق كه جون ميده كيرتو بزاري لاش و عقب جلو كني. خلاصه من هميشه به اين امير حسوديم ميشد. زنگه در به صدا درومد و تا در خونرو باز كردم كيرم ميخواست شلوارمو پاره كنه.هول شدم و يه جوري گفتم به به خانوم خوشكله كه كلي همون جا خنديد اومد داخل. اول يكم حرف زديمو از جدايي مامان بابا براش ميگفتم و چه روزايه سختي كه كشيدم كه يدفعه گفت بچه مگه گرسنت نيست بدو جايه چيزا را نشون بده تا شروع كنم ديگه.منم جايه همه چيزارا نشون دادم و گفتم كه ميرم حمام كه يه نگاهي كرد كه من آب شدم از خجالت تويه دلم ميگفتم كه حتما بهش بر خورده كه يه دفعه به خودم اومدم كه بهم گفت برو عزيزم ولي زود بيا بيرون.گفتم چشم كه دباره يه نگاه بدتر كرد و من رفتم حمام.تويه حمام داشتم واسه خودم ميخوندم كه حس ميكردم يكي هي مياد پشته دره حمام هي ميره.شك كردم اومدم دره حمامو باز كردم كه يه دفعه جا خوردم ديدم ماهرخ دمه در.درو زود بستم و گفتم چي شده كه گفت جايه ادويه ها كجاست كه بهش گفتم و معذرت خواهي كرد و رفت.ديگه ميخواسم بيام بيرون كه دو دستي زدم تو سره خودم كه واي حولمو يادم رفته بيارم . ديگه با كلي معذرت خواهيو خجالت ماهرخ صدا زدم و بهش گفتم كه حولمو بياره . منتظر بودم كه حولمو بياره كه صدام زد تا در حمامو با كردم كه حولمو بگيرم اومد تو من زود دستمو گرفتم جلو كيرم و گفتم اين چه كاريه ماهرخ؟ گفت دلم ميخواد با هم باشيم عيب داره؟گ فتم آخه بابام آقا امير اينا چي اگه يه دفعه بيان؟ گفت خيالت راحت باشه اونا شب ميان و واسه خريده يكم جنس رفتن كارشون طول ميكشه. يكم آروم شدم تازه ديدم ماهرخ فقط شرتو سوتين به تنشه.داشتم سينهاشو نگاه ميكردم كه اومد جلو گفت بازش كن شرتمم در بيار.سه سوت در آوردم اومدم بقلش كنم كه رفت عقب و يه چرخي زد و گفت چطوره؟ همه چيز سفيد گفتم بهتر از اين نميشه و دويد تويه بغلم. كيرم شق بود و چون بهم ديگه چسبيده بوديم اذيت ميشدم كه گفت چته گفتم كيرم اذيت ميشه . گفت يه جايه خوب براش دارم و با يه حركت كيرمو فرستاد لايه پاهاش و يه آهي كشيد كه نزديك بود آبم بياد.كيرم چسبيده به كسش لايه پاهاش بود و لب ميگرفتيم . چرخوندمش و از پشت بغلش كردمو كيرمو گذاشتم لايه كونش چه داغو نرم بود.پشته گردنشو ميخوردمو سينهاشو ميماليدم كه حسابي حال كرده بود.كيرم همين جوري لايه كونش هي شقو بزرگتر ميشد كه يهدفعه ديدم آه و اوهش بالا رفته و هي ميگه: جان چه كيري.چه بزرگه.اين ميخواد جرم بده ..... بعد از كلي لاس زدن نشست و شروع كرد ساك زدن.چه با حال ميخورد . دستش درد نكنه مثل كير نديدها بود. بردمش بيرون تويه اتاقم رويه تخت خوابوندمش و شروع مردم ليس زدنه بدنش از بالا تا پايين. سينه هاشو اينقدر مكيدم كه ديگه نميذاشت دست بزنم بهشون و فقط ميگفت كوسم كوسم. بعد كه كوسشو حسابي خوردم رفتم سراغ چوچولش كه حالش بيارم . ورم كرده بود اندازه يه نخود اومده بيرون حسابي مكيدم براش كه ديدم صداش در نمياد. رفتم يه لب ازش گرفتم كه يه جيغ زدو داره از حال ميره آبش اومده بود به به چه طعمي داشت همه آبشو خوردمو گفتم كوستو بكنم. با تكون دادن سرش گفت آره. منم شروع كردم اينقد كوسش داغو نرم خيس بود كه يه دفعه همه كيرم تا ته رفت تو كوسش و دوباره جيغش درومد. كيرم همه كوسشو پر كرده بود . منم تلمبه ميزدم و هي با حرف حشريش ميكردم تا ته كوسم بكن - جر بده - همش ماله خودته - جان - دارم پاره ميشم - تندتر بكن - كوسمو پاره كن - ديگه داشت آبم ميومد كه كيرمو در آوردم و تمام آبمو لايه كونش خالي كردم. بعد همو بغل كرديم گفت كه دوبار ارضا شد و تا حالا همچين سكسي با امير نداشته . لباسامونا پوشيديم رفتيم كه ناهار بخوريم كه حالمون گرفته شد. غذا ته گرفته بود ولي آخر خورديم. دسته آخر كه ميخواست بره گفت دوست دارم و زود رفت . منم اينقدر خسته بودم كه رويه كاناپه خوابم برد.
اسم من رضا ست. يه وقت فكر نكنيد بي غيرتم ولي اين ماجرا واقعيت داره.هفته ي پيش بابام نبود رفته بود ماموريت ، من و خواهرم و مامانم رفتيم مهموني. مهموني يكي از دوستاي مامانم بود.وقتي رسيديم بعد از سلام و احوال پرسي مامانم و خواهرم رفتن تو يه اتاق تا لباساشونو عوض كننوقتي اومدن بيرون مامانم يه جوراب سفيد نازك بلند پوشيده بود با يه دامن كوتاه سياه كه به اندازه ي يه وجب تا بالاي زانوش بود. يه پيراهن سفيد حرير هم پوشيده بود كه زيرش معلوم بود و كرست سفيد مامانم معلوم بود. خواهرم يه شلوار برمودايي تنگ پوشيده بود از ايناكه پاچش تا زير زانوش بود با يه تاپ و بدون كرست كه سر سينه هاش معلوم بود.در ضمن بگم كه خواهرم 20 و مامانم 38 سالشه ولي خيلي جوون مونده.كم كم مهموني خيلي شلوغ شد. كلي پسر و دختر اومده بودن . مامانم با چند تا از اين پسرها حرف ميزد و ميخنديد. خواهرم با يه دختر و 2تا پسر ديگه تو اتاق ورق بازي ميكردن، وسط هاي مهموني بود كه ديدم خواهرم ميگه من ميرم بيرون. بدون اينكه لباساشو عوض كنه مانتوشو پوشيد و روسريشو انداخت رو سرش ، رفت.مانتوش هم از اين مانتو نازك ها هست كه پوشيده بود.اينو بگم كه اون فقط تو مهموني ها اين مانتو رو مي پوشيد.بعد از شام ديدم هنوز نيومده.گفتم برم ببينم كجاسترفتم ديدم يه صداي جيغ از بالا مياد. مشكوك شدم رفتم بالا. خونه ي دوست مامانم سه طبقه بود و طبقه هاش خالي بود.ديدم لاي در بازه. آروم درو باز كردم كه صدا نده رفتم تو ديدم ....باور نمي كردم 3 تاپسر هم زمان داشتن با خواهرم حال ميكردن.خواهرم نشسته بود رو يكي ، اون يكي هم كيرشو كرده بود تو كونش ، سومي هم داشت با ساك زدن خواهرم حال ميكرد.تا حالا نمي دونستم خواهرم opene .ديدم ايجوري خيلي بده. اين پسرها هم هي حرفاي ركيك ميزدن منم ديگه داشتم ميتركيدم ولي نمي دونستم چيكار كنم. پسرها هي ميگفتن جرت ميدم. قوربون سينه هاي اون مادري كه به تو شير داده.خواهرم هم مثل كسايي كه حشري شدن داشت ميگفت جووووووون منو بگا !سري اومدم پايين و بروم نياوردم. ديدم مامانم مسته مسته و چون نمي فهمه پاهاش باز شده و شورتش معلومه. يه شورت سفيد طوري كه كسش از زير معلومه. ديگه موندن و جايز نديدم و اومدم بيرون.ساعت 11 شب بود برگشتم ديدم جفتشون مستن و دست مردا و پسرها هم بيكار نبود. همش لاي پاها و سينه هاي اونا بود. همينكه منو ديدن خودشونو جمع و جور كردن.شب كه اومدم خونه خواهرم به مامانم ميگفت مامان چقدر آب خوردي من سه تا مامانم گفت منم دو تا ، خوب شد رضا نفهميدنيمه شب گذشته بود اومدم آب بخورم ديدم هر دو لخت تو بغل هم خوابيدن. حالا نمي دونم چيكار كنم، كمكم كنيد.
سال اول دبيرستان بودم كه بعد از ظهر اومدم خونه. يك جفت كفش غريبه دم در بود آروم درو باز كردم رفتم تو ، صداي پسر عمه ام و جيغ مامانم رو شنيدم.. آروم رفتم تو تراس و از اونجا رفتم پشت شيشه اتاق مامانم از چيزي كه ديدم شوكه شدم صحنه اي ديدم كه انتظارشو نداشتم . باور نمي كردم.مامانم لخت خوابيده بود رو تخت و پسر عمه ام با انگشت ميكرد تو كسش. بعد از يه مدت مامانم گفت آيدين دو تايي و آيدين با دو انگشت كرد تو كس مامانم ، بعدش مامانم گفت سه تايي و 4 تايي ... و اين در حالي بود كه نفس نفس ميزد.در همين حين ديدم آيدين شلوارشو كشيد پايين و كيرشو گرفت جلوي دهن مامانم و گفت مينا بخورش. مامانم گفت دوست ندارم و آيدين به زور كرد تو دهنش ولي بعد از يه مدت خود مامانم با ولع داشت ميخورد.نمي دونستم بايد چيكار كنم با ناباوري نشستم رو زمين و زدم تو سرم. بعد از خونه زدم بيرون.شب برگشتم ديدم مامانم سرحال ميگه سلام كجا بودي چرا دير كردي؟ تو چشاش نگاه كردم و چيزي نگفتم رفتم تو اتاق و بروم نياوردم. آخه چي ميتونستم بگم.جمعه ي همون هفته قرار بود عمه ام بياد خونمون. معمولا وقتي مهمون داريم مامانم زياد به خودش نمي رسه . ولي اون روز صبح رفت حموم وقتي اومد رفت تو اتاقش. از اتاقش كه اومد بيرون هاج و واج مونده بودم اين چه لباسيه ، ايجوري كه همه ي بدنش معلوم بود. يه دامن قرمز تنگ كوتاه با يه چاك تا دم سوراخ كونش. يه پيراهن آستين كوتاه بدون كرست كه سر سينه هاش افتاده بود بيرون بدون جوراب با يه خلوار آرايش. گفتم مامان ميخواي بري عروسي گفت بده آدم به خودش برسه؟بعد از ظهر بود عمه ام اينا اومدن بعد از 2 ، 3 ساعت ما رفتيم تو اتاقم ، بابام با عمه ام داشتن tvميديدن حواسشون نبود كلي سرگرم بودن.تو اين اوضا مامانم صدام كرد و گفت مياي اينو تو انباري به من بدي؟ يكدفه آيدين گفت بزار بازيشو كنه چي ميخواي؟ من ميدم. و با مامانم رفتن تو انباري اينو بگم كه انباري ما بيرون ساختمانهمن كنجكاو شدم آروم رفتم دنبالشون كه ديدم مامانم خم شده رو گوني برنج و آيدين از پشت كرده تو كسش ، مامانم شورت هم پاش نبود. تا اينو ديدم رفتم عقب طوري كه انگاري تازه اومدم از بيرون داد زدم مامان چيزي ميخواستي و آروم رفتم تا رفتم تو خودشونو جمع و جور كردن.
من در حدود 8 سال با دختر داييم فاصله دارم يعني كوچكترم ، راستش ما با خانواده داييم خيلي قاطي هستيم و چون خونمون نزديكه زياد رفت و آمد داريم.دختر داييم الان 27 سالشه و هنوز مجرده.مثل هميشه يه روز رفتم خونه ي داييم تا با پسر داييم بازي كنم زنگ زدم كسي در رو باز نكرد پس از جند دقيقه وقتي خواستم برگردم برم ديدم دختر داييم در رو باز كرد.رفتم تو كسي خونه نبود پرسيدم گفت كه رفتن بيرون بشين الان ميان بعد خودش رفت حموم و من شروع كردم با كامپيوتر كار كردن كامپيوتر تو اتاق دختر داييم بوددختر داييم از حموم بيرون اومد و با حوله اومد تو اتاق و بدون اينكه توجه كنه من اونجا هستم حوله رو باز كرد و لخت وايستاده بود ازش پرسيدم موزيك ها كجاست اون گفت وايستا بيارمش و لخت رفت و اورد منم اصلا به روم نمي اوردماون قبلا هم با من زياد شوخي ميكرد مثلا وقتي خواب بودم ميومد و روم ميخوابيد يا وقتي ويشتم ميومد رو پاهام مي نشستبعد گفت رضا گفتم چيه گفت بعد از ظهر بايد برم تولد دوستم ببين اين لباسها بهم مياد؟ بعد همونطور كه لخت وايستاده بود يكي يكي لباسها رو بهم نشون مي داد تا من گفتم ابن يكي خوبه و اون بدون توجه به من يه شورت و كرست سفيد پوشيد و شروع كرد به آرايش ، همونطوري كه آرايش ميكرد گفتم خوشگل شدي ها ! گفت بودم تازه فهميديبهش گفتم چرا خط لب نمي كشي قشنگه گفت نمي تونم دستم ميلرزه خراب ميشه گفتم ميخواي من بكشم اونم گفت متمئني ميتوني؟ گفتم آره منم رفتم جلو و مداد رو گرفتم و شرو كردم براش خط لب كشيدمعجب لبي بود خيلي دوس داشتم ازش يه بوس بگيرموقتي تموم شد گفتم من خسته ام مبرم بخوابم تا داداشت بياد تازه داشت چشمم گرم ميشد كه مثل هميشه شوخيش شرو شد اومده بود و روم خوابيده بودش و ميكردم كيرمو لاه لپاي كونش .آخه اون موقه راست كرده بودم . اونم به روش نمي اورد. آخه كلا بخياله اين حرفا بود حتي جلوي مهمونا و غريبه ها هم لباساي باز مي پوشيد.تو همون حال گفتم اين بهترين موقست و كيرمو فشار دادم به طرف كونش اونم گفت چيه خوشت اومده؟من گفتم مگه تو دوس نداري؟ اونم گفت چرا ، كي بدش مياد ولي الان نه بزار بعدا بهت ميگم بعد بلند شد و بدون توجه به من و كاري كه كرده بودم رفت تو اتاقش ، داييم اينا همه اومدن و اونم رفت به تولدروز بعد ديدم مامانم ميگه رضا بيا بهناز باهات پايه تلفن كار داره ، رفتم گوشي رو برداشتم بدم سلام و احوال پرسي گفت همين الان بيا منتظرتم ونزاشت من حرفي بزنم خداحافظي كرد.مامانم كفت چيكارت داشت گفتم كامپيوتر خراب شده ميرم درستش كنم و سريع رفتم در خونشون درو باز كرد رفتم توعجب لباسي پوشيده بود تا ديدمش داشت آبم ميومد چه برسه كه ....يه لباس با تورهاي بزرگ كه پيرهن وشلوار با هم بود بدون شورت و كرست پوشيده بود . همه چيش پيدا بود تا رفتم تو گفت سلام و لباسم خوبه كيرتو راست كرده؟دستمو گرفت برد رو تخت منم شرو كردم به لب گرفتن و همين جوري رفتم پايين خوردن سرسينه هاشلباسش توري بود و هر مبعش 10×10 بود و راحت بدون اينكه نيازي باشه درش بياره ميشد همه كار كرد رفتم پايين تر رسيدم به كسش پاهاشو باز كرد.عجب كسي داشت شرو كردم به خوردن كسش و با انگشت ميكردم نو كونشكيرمو در اوردم و زدم به لباش گفت مودب باش و شروع كرد به ساك زدن حالي به حالي ميشدم تا ديدم آبم داره مياد از دهنش در اوردم و برش گردوندمكارشو خوب بلد بود كوشو داد بالا و منم توري لباسشو زدم كنار و كردم تو كونش اونقدر انگشت كرده بودم كه گشاد شده بود و ديدم آبم داره ميادبهش گفتم و اون گفت بريز رو كمرم نريزي تو هامنم آبمو ريختم رو كمرش بعدش برگشت و با دستمال كيرمو تميز كرد و گفت سريع برو خونتون ، منم بايد برم حموم . سعي كن چيزي هم يادت نياد و منم رفتماز دفعه ي بعد كه ميديدمش اصلا به روش نمي اوردم ولي جاهايي كه تنها بوديم راحت ميزاشت بمالونمش و يا انگشت كنم يا اونم كيرمو ميماليد اينكارو هنوزم ادامه ميدم
ماجراي اين بارم برمي گرده به دي ماه سال پي تولد يكي از دوستام(كيارش)... فكر كنم 26 دي ماه بود كه همگي دعوت شديم به تولد دوست پسرم خير سرش همه دوستامو هم دعوت كرده بود منم از اونجايي كه مي خواستم يه ذره حالشو بگيرم به دوستام گفتن هر چند نفر كه دوست دارن بيارن تا حسابي تو خرج بيوفته منم منم نكنه و چون غذا رو بيرون سفارش داده بودن مي دونستم كه حسابي حالش گرفته مي شه.از اونجايي كه به ظاهر (و البته در باطن) دختر مثبتي هستم مامان كيارش من رو نهار دعوت كرد و خواهش فرمود كه ناهار هم اونجا باشم بعد از كلي كلاس گذاشتن قبول كردم ساعت 11 بود كه كارم تو آرايشگاه تموم شد و راهي خونه كيرش( ببخشيد كيارش) تا لباسهامو كيارش برام بياره تو و جاي ماشين رو عوض كنه منم با راهنمايي خواهر كيارش رفتم تو و ديدم پدر محترمه هم تشريف دارن ... عجب باباي كوني داشت جلو زنش چنان گوشة لب منو بوسيد كه اثر روژم روي لبش موند منم زود احوالپرسي رو تموم كردم و رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض كنم و منتظر كيارش شدم وقتي اومد تو اتاق كمكم كرد تا لباسامو عوض كنه(بهونه بود...) خلاصه وقتي لباس پوشيدم و مي خواستم برم بيرون كيارش گفت :« هستي جان بعد از ناهار هر وقت صدات كردم بيا بالا آخه مامان و خواهرم مي خوان برن آرايشگاه و بابا هم عادت داره بعد از ناهار چرت بزنه.» منم با خنده گفتم:« باشه، ولي فكر نمي كنم امروز بابات بخواد بخوابه» ناهار رو با هم خورديم ، در حين ناهار نمي دونيد چند بار تلفن داشتم ديگه حسابي عصبي شده بودم همه مي خواستن آمار بدن كه چند نفري مي يان راستش كيارش با من و دوستام كلا دقيقا 36 نفر رو دعوت كرده بود ولي اين طور كه من حساب مي كردم نزديك به 73 نفر مي شديم. ناهار رو كه خورديم باباي كونيش شروع كرد با من بحث كردن از همه جا حرف كشيد وسط تا اين كه خواهر كيارش رفت آرايشگاه و مامانش خونه موند (فكر كنم فهميد دودول آقاي پدر ياد هندوستان كرده ) وقتي اين طور شد يه كم خيالم راحت شد و كيارش هم تا فهميد رفت بالا و با صداي بلند گفت:« هستي جون بيا بالا مي خوام برات گيتار بزنم» منم معذرت خواهي كردم و رفتم طبقه بالا... صداي گيتار كيارش رو مي شد شنيد به محض اين كه از در اتاق رفتم تو كيارش در رو پشت سرم بست و با تعجب ديدم كه صداي نوار بوده و تمريناش رو ضبط كرده، كيارش هم از پشت محكم بغلم كرد و گفت: «هستي دلم براي لبات يه ذره شده». منم سريع گفتم : « بيخود حوصله دوباره آرايش كردن رو ندارم»، و بعد هم با يه لحن مظلومانه اي گفتم: «كيارش جون هستي بي خيال شو» گفت:« دختر خجالت بكش مگه تو بلد نيستي خودتو آرايش كني خوب ديگه بحث بي بحث تا ساعت 6 بعد از ظهر كلي وقت داريم».- « تو خجالت بكش مامان و بابات پائين نشستن و تو اين بالا واسه خودت حال مي كني»- «با بابام راحتم بهش گفتم كه كار دارم و به مامان هم گفتم مي خوام با هستي حرف بزنم مزاحمم نشيد»خلاصه به هر طريقي بود كيارش راضيم كرد كه موقعيتش رو درك كنم و معتقد بود كه بهترين هديه تولد براش اينه كه يه خلوت درست و حسابي داشته باشه اونم 3 ساعت. منم ازش قول گرفتم كه نخواد دراز بكشم چون حوصله مرتب كردن مو رو ندارم و اونم قبول كرد.چشمتون روز بد نبينه آدم مگه چقدر توان داره 3 ساعت اونم يا روي صندلي يا سر پا. ولي خيلي حال كردم آخه تا حالا موقعيت اين مدليشو تجربه نكرده بودم كيارش هم زود نوار رو زد اولش كه زود تموم نشه.منم نشستم روي مبل و كيارش با يه لب كوچولو شروع كرد واقعا تبحر خاصي داشت اصلا لبامو محكم نمي بوسيد يه كاري مي كرد كه دلم مي خواست لبامو گاز بگيره ولي اون اين كار رو نمي كرد.خيلي آروم زبونشو مي كشيد روي لبام و گاهي اوقات هم مي يومد سمت چونم و يه گاز كوچولو از چونم مي گرفت كيارش تو يه چشم بهم زدن لباساشو در آورد و با يه شلوارك جلوم وايستاد و بد هم لباساي منو در آوردن البته از اونجايي كه يه بلوز كشي تنم بود خيلي راحت در مي يومد و سوتينم هم از جلو باز مي شد خلاصه كلي خوش به حالش شد و بعد از اين كه سوتينم رو در آورد شروع كرد به خودن سينه هام با چنان ولعي مي خورد كه يه لحظه فكر كردم اين بچه حتي وقتي شيرخواره بوده از سينه مامان جونش شير نخورده وقتي نگاه منو ديد خودش خندش گرفت و گقت:« هستي به جون خودم دارم مي ميرم از شق درد اگه امروز هم جور نمي شد حتما يه جا رو گير مي آوردم تا با هم بريم اونجا و آروم دست منو كه كنار صورتش بود بوسيد. و بهد هم بلند كردم و ازم خواست بايستم منم همون كاري كه مي خواست رو انجام دادم راستش يه كم دلم براش سوخت. و همون طور كه ازم لب مي گرفت دستاش آروم از روي سينم اومد روي پهلوهام و بعد هم رفت سراغ زيپ شلوارم كه از بغل باز مي شد و شلوارمو زيپشو باز كرد چون شلوارم نخي بود خيلي راحت از تنم جدا شد منم براي اين كه لباس زيرم معلوم نشه يه شورت نيمه سفيد پوشيده بود. همون طور كه بدنمو لمس مي كرد منو برد طرف ميز تحريرش و منو نشوند روي ميز و ازم خواست پامو بذارم روي لبه صندلي كه يه كم بالاتر باشه و خودش خيلي سريع روي زانوهاش نشست و سرشو گذاشت وسط پام اولي با دست يه كم باهام ور رفت حسابي تحريك شده بودم و تمام بدنم درد مي كرد از طرفي هم اصلا به كيارش دسترسي نداشتم وقتي كيارش حالمو ديد موقعيتش رو يه كم عوض كرد و دستشو آورد طرف دهنم منم انگشتشو كردم تو دهنم و با انگشت وسطش مشغول شدم كه مي دونستم خيلي دست داره و اونم با نوك زبونش چوچولمو مي لرزوند. هم برام لذت بخش بود و هم اينكه خيلي خسته شده بود. بعد از اين كه كيارش حسابي تحريكم كرد بلند شد و روبروم ايستاد و شروع كرد لب گرفتن منم با دستم شلواركش رو كشيد پائين و خودش كمك كرد و چون كيارش خان معتقداً كه شرت اذيتشون مي كنه با پائين كشيدن شلواركش كيرش انگار از قفس آزاد شده بود، منم با كيرش ور مي رفتم خلاصه بعد از نيم ساعت كيارش خان حالش جا اومد و به قول يكي از دوستام مجبور شد از دستمال كاغذي استفاده كنه. وقتي هر دومون خسته و نالان نشستيم روي كاناپه من سرمو گذاشتم روي سينه كيارش و نوك سينشو بوسيدم اونم ازم تشكر كرد و همون طور كه سرم روي سينش بود سرمو بوسيد در همون حين بود كه صداي در اومد و بابا جان كيارش گفت: «كيارش يه دقيقه بيا اونم سريع زير پيرهنش رو پوشيد و رفت جلوي در خيلي جالب بود باباش وقتي ديدش گفت خسته نباشي !!!! (اي باباها يه ذره با پسراتون دوست باشيد به خدا خودتون هم بي نصيب نمي شيد يه موقع ديديد خودتون احتياج داشتيد و خانم محترمه در دسترس نبود).وقتي كيارش اومد گفت مامان ميگه بيايد چاي بخوريد بابا اومده بود كه اگه ما نمي ريم پائين برامون بياره و منتظر جواب من شد. منم گفتم بريم پائين بهتره... و لباسامو پوشيدم كيارش هم رفت كيفم رو آورد و آرايشم رو مرتب كردم و رفتيم پائين.... خلاصه خيلي بهمون خوش گذشت مخصوصا وقتي بچه ها اومدن يه سري هاشون نتتونسته بودم همراه بيارن و فقط با دوست پسراشون بودن ولي باز هم كلي زياد شديم باباي كيارش كه چيزي نفهميد مدام با رستوران در تماس بود در نهايت البته زياد نشديم 68 نفر شديم و كلي حال كرديم مخصوصا وقتي با باباي كيارش رقصيدم!!عجب باباي باحالي داشت خدا به آدم از اين باباها بده به قول دوست جونم نيتشون فقط خيرخواهانه هستش...ــحال كرديد؟؟؟؟؟ خوشتون اومد؟؟؟ مي خواستم دو قسمتيش كنم تا خسته نشيد ولي بايد جبران اين همه ننوشتن رو مي كردم به هر حال اگه خسته شديد ببخشيد زنگ بزنيد به gf تون و يه كم با هم tele sexكنيد خستگيتون در مي ره ...
تازه اومده بودیم توی یک آپارتمان جدید . همسایه طبقه پایینی یک دختر 18 ساله داشت . اون فوق العاده خوش اندام و خوش هیکل بود. خیلی هم خوب آرایش می کرد. چند روز از اومدن ما نگذشته بود که یک سر شبی دیدم دارن در می زنن. اتفاقا" توی خونه تنها بودم، از فرط خستگی حال حرف زدنم نداشتم . با بی حوصلگی درو باز کردم . دیدم که دختر همسایه است. در حالیکه یک چادر رنگی سرش و خودش رو هم با وسواس پوشونده بود سلام کرد و گفت : اجازه میدین یک تلفن بزنم ؟ آخه تلفنم قطعه ! با بی تفاوتی گفتم : بفرمایید. وارد شد و رفت سروقت تلفن و شماره ای گرفت و با حالت نجوا حدود نیم ساعتی حرف زد ، یهو با حالت فریاد گفت : تو مگه نمی فهمی من الان احتیاج دارم و گوشی رو قطع کرد. من که رفته بودم توی اتاق با این صدا ناخواسته اومد توی حال و گفتم چی شده . اون پشتش به من بود وقتی برگشت دیدم یک تاپ نارنجی تنشه بایک مینی جوب تنگ قرمز آتشی . بدنش مثل برف سفید بود . کمی خودشو جمع وجور کرد و با حالت خجالت گفت : هیچی . گفتم دعوات شد ؟ گفت : نه ولی ..... دیگه حرفشو ادامه نداد. از طرز ولی گفتنش فهمیدم که دوست داره خرف بزنه / ازش خواهش کردم بشینه . حدود یک دقیقه ای مردد بود ولی بعد قبول کرد. نشست و گفت که پدر و مادرش رفتن مهمونی وتوی خونه تنهاست. گفتم با کی حرف می زدی ؟ بی اختیار گفت با آرمین نامرد . گفتم : آرمین ؟ تازه فهمیده بود که لو رفته!!!!! گفت : آره ، چیزه ، دوست دادشم ، البته پسر عمومم هست . فهمیدم داره چاخان می کنه . گفتم : می خواستی دعوتش کنی ؟ گفت : آره ولی نمی تونه بیاد . گفتم اگرنا راحتی چادرتو بردار . بعد بدون اینکه منتظرجوابش بشم چادرشو ازش گرفتم . اونم مقاومتی نکرد. نشستم کنارش. دستشو گرفتم و گفتم اینکه ناراحتی نداره . خوب شاید کار داشته . اون دیگه جوابی نداد و فقط شروع به جویدن لباش کرد. بهش گفتم عصبی هستی ؟ گفت : آره ، دارم دیونه می شم . گفتم چرا ؟ گفت : آخه حدود چهارده روز پیش پریود بودم ؟ من یه کمی گیج شدم . (خوب یعنی چی ) بعد خودش ادامه داد آخه وقتی حدود 12 روز از زمان پریود بگزره هرمون استروژن شروع به ترشح می کنه و روز چهاردهم روز اوولاسیون است (روزی که تخمک زن آزاد میشه ) این روز بحرانی ترین روز برای زناست و اونا به شدت احتیاج به سکس دارن. گفتم: اینکه مشکلی نیست ، من هر کمکی که ازدستم بر بیاد برات انجام می دمو فقط تو راحت باش. بعد یک لب باحال ازش گرفتم . بلا فاصله متوجه شدم مزه دهنش عوض شد و شروع به نفس نفس زدن کرد. آروم سینه اش را توی دستم گرفتم و درحالیکه لاله گوششو می مکیدم با سینه هاش ور رفتم . کم کم با زبون حرکت کردم بسمت چونه و زیر گردن و بعدهم بین دو سینه و مسیر مورب بین زیر بغل تا نوک سینش . دیگه اینقدر هیجانی شده بودیم که متوجه هیچیزی نمی شدیم . خودش رو کمی شل کرد و پاهاشو بازگذاشت و من شروع به نوازش روناش کردم .اونم چه رونایی خوش تراش و نرم و یک دست سفید . بدون حتا یک خال ریز. بالاخره در حالیکه به نرمی روی سینه هاشو دندون می گرفتم دستم و بردم طرف کوسش . متوجه شدم پنتی (شورت ) نداره. با لطافت با انگشت اشاره بصورت حرکت دورانی و بدون فشار با کلیتوریس (یک برآمدگی کوچک بالای کس که مثل زیر سوراخ کیر فوق العاده حساس است)و لبه های کوچک (دوزایده کوچک که سوراخ واژن رو می پوشونه ) بازی کردم . واقعا دیوانه شده بود. بعد خودم کشیدم کنار و ولو شدم روی مبل . گفت: حالا من باید چی کار کنم . تمنا توی چشماش موج می زد. گفتم : لخت شو. لخت شد. گفتم حالا بیا با کیرم بازی کن . کیرم و در آورد و شروع کرد به مالیدن و هراز چند گاهی یک نیشکون کوچولو می گرفت . بعد بهش گفتم : یک کمی لیسش بزن . اونم با احتیاط زبونشو نزدیک کرد و یک لیس کوچولو زد. گفتم : با دستت بالا نیگرش دار و زیر سوراخشو لیس بزن . اونم اینکارو کردوبعد هم توی دهنش کرد. درحالتی که میک می زد دهنشو بالا پایین می برد. حسابی دیگه دیونه ی دیونه شده بودیم . گفتم برگرد و به حالت (نیچز پوزیشن ) سجده ای روی مبل قرار بگیر. او برگشت و من روی زمین دو زانو زدم و لای کسشو باز کردم . دیدم به به ، هایمنش ( پرده بکارتش ) حلقویه . گفتم می خوای حسابی دیونه بشی ؟ گفت : من الان دارم دیگه منفجر می شم . جون هر کی دوست داری زود باش. گفتم : فقط نترسی ؟ گفت : مگه می خوای چی کار کنی ؟ گفتم : می خوام بکنم توش . گفت : نه نه من دخترم تازه دوستام میگن خیلی درد داره . گفتم اگر حتا یک ذره هم دردت اومد پاشو . گفت : باشه . گفتم پس یک کمی صبر کن برم ژل بیارم .گفت : فقط زود باش . از اولش تا اون موقع حدود 20 دقیقه طول کشیده بود . رفتم از توی کشو ژل و اوردم و حسابی بهش ژل زدم . بعدش هم خیلی آروم و بدون عجله ذره ذره کیرمو فشار دادم تا وارد شد و تا آخر رفت و باز خیلی آروم آروم در آوردم . دیگه آماده شده بود . بدنش ریلکس ریلکس و پرده شم نرم نرم . حدود 10 دقیقه هم تلمبه زدم تا اینکه آبم می خواست بیاد . سریع کشیدم بیرون و اونم برگشت و کیرم گذاشت بین سینه هاش و آبم ومالید روی بدنش . و درحالیکه با یک دست آبم رو به تنش می مالید با دست دیگه خودشو حدود 2 دقیقه مالوند تا ارضا شد. حالا واقعا اگه شما بودین چی کار می کردین؟
مثل هميشه داشتم مي رفتم مدرسه . اصلا تا حالا نديده بودمش . از كنارم رد شد . ادكلن عجيبي زده بود . بوي ادكلنش تا چند تا كوچه اونطرفتر ميامد . اصلا به روي خودم نياوردم و از كنارش رد شدم . وقتي از مدرسه برمي گشتم توي اون كوچه غير از من و اون هيچكي ديگه نبود . يه بار به خودم گفتم يه تيكه بندازم اما غيرتم زد بالا كه نه اين كار بديه . هر چي به من نزديكتر مي شد كيرم وسوسم مي كردم كه يه چيزي بگم . تا اينكه بهش رسيدم « سلام خانوم خانوما » اونهم كم نياورد و گفت « عليك سلام » . ديدم اي بابا مثل اينكه اينم ازاونهاست ها . بهش گفتم افتخار آِشنايي مي دين و اونم كه مثل اينكه خيلي مشتاقه گفت بله عزيز . خلاصه از اونروز دو هفته گذشته بود كه متوجه شدم پدومادرش رفتن خونه خالش . اول اينو بگم كه خونه خالش توي خيابون توحيد بود و حدس مي زدم كه تا ساعت 8 شب نياين خونه . اونروز آرزو امتحان داشت و به مامان و باباش گفته بود چون فردا امتحان دارم مي خوام يكم درس بخونم به خاطر همين با اونا نرفته بود. ساعت تقريبا 3 عصر بود كه تلفن به صدا در اومد . ديدم آرزويه . گفتم سلام آرزو چه خبر؟ اونم جوابمو داد و گفت مامانم قضيه دوستي ما رو فهميده و گفته كه بياي ببينمت . منم خيلي ترسيدم . با خودم گفتم نرم . امكان داره بدبختي برام پيش بياد . اما دوباره آروز زنگ زد . اينبار مادرم مي خواست گوشي تلفن رو برداره كه من سريع رفتم گوشي رو برداشتم . ديدم دوباره آروز از اون ور تلفن مي گه كجايي ؟ زود باش ديگه مادرم كارت داره . ديدم اگه نخوام برم كه بدتر ميشه به خاطر همين بلند شدم به مامانم گفتم « مامان من مي رم خونه رضا تا با هم درس بخونيم » مادرم هم گفت « باشه برو . اما برگشتنا چند نون هم بگير » با ترس و لرز به راه افتادم . به در خونه ي آرزو كه رسيدم يه بار ديگه به خودم گفتم از همينجا برگردم تا هنوز دير نشده . كه يه دفعه اي ديدم در خونه ي آروزشون باز شد و خود آرزو با يه چادر سفيد رنگ اومد در خونه . گفت اومدم ببينم كه مياي يا نه . من هم كه ديدم كم كم داره سه مي شه گفتم تازه همين الان رسيدم و مي خواستم دربزنم كه تو اومدي و درو باز كردي . به من گفت بيا داخل منو مادرم با هم تنها هستيم . منم رفتم داخل اما اصلا خبري از مامانش نبود . به من گفت بشين اينجا تا من برم مامانم رو صدا بزنم . رفت توي اتاقشون و بعد از چند دقيقه ديدم اومد . تا چشمم بهش افتاد تعجب كردم . گفتم اين ديگه چه ماماني داره كه هيچي بهش نمي گي ؟ يه لحظه تا به خودم اومدم ديدم آرزو لخت لخته . با خودم گفتم يعني چي ؟ اين ديگه چي بوده كه به تورم خورده ؟ آرزو اومد كنارم نشست و دستشو انداخت دور گردنم . كيرم داشت مي تركيد . اونقد اومده بود بالا كه نزديك بود شلوارم رو پاره كنه . آرزو به من گفت « بلند شو لباسهات رو دربيار امروز خيلي كارا داريم كه بايد انجام بديم » من هم با خجالت زياد فقط لباسم رو در آوردم يه دفعه آرزو گفت « چه كار مي كني زود باش ديگه شلوارت رو هم دربيار » منم مثل اين بچه كوچولوها كه به حرف مادراشون مي كنن مو به مو به حرفهاش گوش مي كردم . با آرزو رفتيم توي اتاقش و روي تخت نشستيم . اون اومد و از روز اول دوستيمون گفت و منم فقط گوش مي دادم . كه يه دفعه گفت شروع كن ديگه . من گفتم اخه من چكار كنم . گفت تو بايد امروز يه حالي به من بدي . منم گفتم باشه . اينو بگم كه من اولين باريه كه سكس داشتم اونم توي 19 سالگي . دراز كشيد و منم مثل اين آدم نافهما با هيكلم دراز كشيدم روي آروز . بيچاره يه دفعه گفت جون مادرت زود باش . كيرم واقعا داشت مي تركيد . همينطور كه دراز كشيده بودم روي آرزو كيرم رو هم بدون هيچ معطلي گذاشتم روي كس آرزو . اما مگه اين سك پدر مي رفت توي كسش . يه كس تنگي داشت كه نگو . خلاصه با هر بدبختي كه بود كيرم رو فرو كردم توي كس اون بيچاره . يه دفعه اي جيغش بلند شد « آخ آخ آخ بازم بازم بازم » منم شروع كردم به تلمبه زدن . آبم كم كم داشت مي اومد بعد از چند لحظه آبم اومد و منم به خاطر اينكه خودم و اونو بدبخت نكم آبم و ريختم روي سينه هاي توپلي و سفيدش . بعد بلد شدم و كيرم رو بردم جلوي صورتش اونم بدون هيچ معطلي اونو گرفت و كرد توي دهنش . خيلي حال مي داد . انگار كه داشتم توي بهشت راه مي رفتم . احساس مي كردم كه داره حالش بهم مي خوره چون نوك كيرم داشت مي خورد به انتهاي دهنش . كيرم رو درآورم و به اون گفتم خودت رو برگردون . اونم خودش رو برگردوند و منم كيرم نازنيم رو كردم توي كونش . اولش كه از كسش تنگ تر بود و سروصدا هم زياد . اما آروم آروم ديگه جاي خودش رو باز كرد . اونروز من و اروز بهترين روز زندگيمون بود . چون خيلي حال كرديم . ساعت 5 بود كه بخودمون اومديم . يه دفعه آرزو بهم گفت مي خوام يه چيزي قشنگ نشونت بدم .« اينو همين امروز از يكي از بچه ها گرفتم . واستا تا برات بزارم » به طرف دستگاه سي دي شون رفت و سي رو گذاشت . يه سوپر تمام بود . بعدش به من گفت بيا اينحا بشين يه چيزايي ياد بگير . منم رفتم و نشستم . اما نشستن و همانا و رفتن توي دنياي ديگه همون . آرزو در همون حالي كه هنوز لخت بود هر كاري كه هنرپيشه زن اون سوپر انجام مي داد انجام داد و به من گفت تو هم شروع كن منم ديدم بابا دارم عقب مي افتم . دايماً صداي فرچ فرچ كير و كوس و كون ما دو تا بود كه به جاي صداي تلويزون داشت در مي اومد . بعد از اينكه با هم كلي حال كرديم با همديگه رفتيم حموم و اونجا هم به هم پريديم . اونروز يه عالمه به من خوش گذشت تا اينكه امروز احساس كردم كيرم خيلي مي سوزه . به خاطر همين رفتم دكتر . اما خيلي خجالت مي كشيدم كه به دكتر بگم آقاي دكتر كيرم درد مي كنه . دلم رو زدم به آب و به دكتر گفتم كه كيرم مي سوزه . دكتر وقتي كيرم و رو ديد گفت : « پسرم شما ازدواج كردين ؟ » نه ولي قراره كه توي چند سال آينده برم خاستگاري . « اينطور كه معلومه شما با يه نفر نزديكي داشتين» نه آقاي دكتر اين چيزا چيه مي گين . عفت كلام هم خوب چيزيه . « پسرم اگه با كسي نزديكي داشتي يا نداشتي بايد به تو بگم كه متاسفانه شايد در آينده نتوني صاحب فرزند بشي چون يكي از رگهاي بيضتون پاره شده » تا اينو گفت انگار دنيا روي سرم خراب شده . به ياد اونروز افتادم كه آرزو مي گفت « محكمتر بزن » و منم تا مي تونستم كيرم رو فشار مي دادم با تمام قدرت توي كس اون بيچاره . خيلي ناراحت شدم . دكتر چندتا قرص و آمپول داد تا مصرف كنم و منم از اونوقت تا الان ديگه با خودم توبه كردم كه تا زماني كه خوب شندم به كوس و كون مردم نه نگاه كنم و نه به فكر اينجور چيزا باشم . اميدوارم كه اين تجربه من تجربه اي باشه براي اوتايي كه مي خوان به يه نفر تجاوز كنن . باور كنين مهم سكس نيست بلكه مهم سلامتي خود انسانه كه بتونه درست سكس داشته باشه
هیچ وقت تو عمرم چنین شبی رو نگذرونده بودم . همین الانم نمیتونم باور کنم که اون شب همچین اتفاق بزرگی برام افتاد که سرنوشتمو عوض کرد ! ... وای که شبی بود ... اوه اوه اوه ... ! وقتی تا آخر داستان رو بخونید شما هم عجیب بودن این داستان رو باور می کنید ! بگذارید برای شما هم تعریف کنم تا بدونید چه دخترایی تو این تهران خودمون هستند و اونوقت شما بیست ساعت میرید تو رومهای yahoo و چهل ساعت به هزار تا دختر pm میدید در حسرت اینکه بعد از نود روز به شما asl بدند . امان از دست این پسرا و دخترای ساده ... !اما قبل از اینکه ماجرا رو براتون تعریف کنم می خوام از عطیه براتون بگم ... عطیه دختر یه مایه داره که تو پاسداران یه خونه بزگ که چه عرض کنم یه قصر دارند ! به جز خودش فقط یه خواهر 5 ساله خوشگل داره . شکر خدا برادرم نداره .همینه که انقدر باحاله . خودشم الان 21 سالشه .چهره خیلی جذابی داره؛ چشمای سبزآبی با مژه های بلند، لبای کوچولوی پرخون ، پوست سفید ، ابروهای نازک ودماغ سربالای عمل کرده . من نمی دونم این دختر چرا عاشق من شده! خداوکیلیم با این که من بد چیزی نیستم اما خیلی از من سرتره . فقط این جوری بگم که مامان و بابای عطیه برای اینکه وقتی میره بیرون از خونه کسی اذیتش نکنه بهش اجازه نمیدند با مانتوی خالی بگرده . آره عطیه چادریه !!! یه تارمو از موهاش هم از روسریش بیرون نمی ریزه که اگه اینطوری بود مطمینم روزی دوبار میدزدیدنش و انقدر میکردنش که ... ! قدش فکر کنم حدودای صدو هفتاده ، خوش استیل ؛ اصلا از زیر چادر برآمدگی سینه هاش به آدم چشمک میزنه . خلاصه ما هرچی از این عطیه بگیم کم گفتیم . شاید فکر کردید دارم کس میگم! آره ! شما میتونید اینجوری فکر کنید اما اونقدرام کسخول نیستم که از یه دختر انقدر خفن تعریف کنم. به جون خودمم پولی هم بابت تبلیغش نگرفتم . واما اصل داستان از اینجا شروع شد که ....... صبح جمعه بود ... هنوز تو رختخواب بودم که صدای زنگ تلفن از خواب بیدارم کرد . گوشی رو از بالا سرم برداشتم . با همون صدای گرفته خابالو گفتم :بفرمایید .( صدای نازک یه دختر بود که گفت)* سلام- علیک سلام* هنوز نشناختی ؟ من عطیه ام ! ...... ( تا گفت عطیه سریع خودمو جمع و جور کردم و با گرمی جواب سلامشو دادم .نمیدونم چرا تا صداشو شنیدم یه هو قلبم ریخت . از بس تو این چند وقت بهش فکر کرده بودم انگار واقعا عاشقش شده بودم .... !)- سلام... حال شما چه طوری عزیز؟* مرسی ( زودی پشت سرش گفت)* ببین من وقت ندارم فقط می خواستم بگم امروز مامانم اینا همه رفتند شمال و منم باهاشون نرفتم ، میتونی امروز یه سر بیای خونه ما با هم صحبت کنیم ؟( منم که که از قرار قبلی درس عبرت گرفته بودم و دیگه نمیخواستم این فرصتم از دست بدم ، سریع گفتم:)- معلومه میام !* چه ساعتی میتونی بیای؟- هر وقت که شما راحتید ، برای من ساعتش مهم نیست . پرسید :اصلا مهم نیست ؟- نه* پس حالا که اینطوره امشب ساعت 11 منتظرم !- 11 شب ؟ !!!* آره . بده ؟!- دیر نیست ؟* هیچ کی نمیاد خونمون . مامانم اینا تا دو روز دیگه بر نمیگردند- باشه میام* پس منتظرم .خداحافظ - خداحافظگوشی و که قطع کرد دیگه داشت قلبم از خوشحالی از جا در میومد... می دونستم امشب برام یه شب دیگست . آخه تا حالا همچین اتفاقی برام نیفتاده بود از همون موقع شروع کردم خودمو آماده کردن برای رفتن به خونه عطیه اینا . رفتم بیرون یه تی شرت سفید خوشگل خریدم . بعد یه ساعت حموم کردم و خودمو حسابی برق انداختم . ده یازده دستم مسواک زدم تا دندونام اکبند بشه ...... دیگه کم کم طرفای غروب شده بود . اضطراب وجودمو گرفته بود . از خونه زدم بیرون که یه جوری تا ساعت 11 خودمو سرگرم کنم . رفتم خیابون شریعتی . به سرم زد برم سینما . خلاصه تا ساعت 10.5خودمو اونجا الاف کردم از بس تو فکر بودم اصلا نفهمیدم فیلم چی بود . از سینما که دیگه اومدم بیرون یه راست رفتم پاسداران . 20دقیقه ای طول کشید تا اینکه بالاخره رسیدم . هوا دیگه تاریک تاریک بود . کوچه هم خلوت و ساکت ... رفتم سمت درشون . اول یه نگاهی به ساعتم کردم . یازده و پنج دقیقه ! قلبم دیگه داشت از شدت تند زدن وای میستاد . دیگه نمیتونستم جلوی اضطراب خودمو بگیرم . زنگ آیفون رو زدم . تا آیفون رو برداشت بدون هیچ سوالی گفت :*سلام ایلیا خوش اومدی . بیا داخلدر رو باز کرد ... وای که تا حالا تو عمرم همچین خونه ای ندیده بودم . انگار اومده بودم تو یه ویلای با صفای شمال . صدای شر شر آب که از جوی وسط حیاط می گذشت بلندترین صدایی بود که می شنیدم . جلوتر اومدم تا رسیدم به در اصلی خونه . منتظر شدم تا در رو برام باز کنه . ... نفسم حبس شده بود ... در رو یواش باز کرد .... از اولین لحظه دیدنم فقط اینو بگم که واقعا کم آوردم . گفتم :- سلام* سلام ایلیا خوش اومدی . بیا داخلرفتم تو . حقا که داخل خونشونم خیلی زیبا بود . راهنماییم کرد که کجا برم . نشستم رو یکی از مبلهای سالن مهمونیشون . بهم گفت : ایلیا همین جا بشین الان من میام . رفت تو آشپز خونه و پارچ و در آورد و دو لیوان شربت آلبالو ریخت و آورد گذاشت جلوی من . خودشم نشست روبروی من ....* بفرمایید از خودتون پذیرایی کنیدمنم که هنوز سرم پایین بود و جرات نگاه کردن تو چشماش رو نداشتم با همون حالت گفتم :- مرسی تشکراما دست به لیوان شربت نزدم . یه لحظه هر دوتامون ساکت شدیم ...* شربتش و دوست نداری ایلیا ؟ می خوای برات آب پرتقال بیارم ؟- نه مرسی . دستت درد نکنه همین کافیهکم کم سرمو بالاتر آوردم تا بتونم یه نگاه عمیق بهش بندازم . خدا بگم چی کارت نکنه عطیه ... آخه چقدر این بشر خوشگله ! دیدم سرشو خم کرده و داره تو چشمای من نگاه میکنه .یه لبخند ناز هم رو لبای سرخ کوچولوش بود ...تی شرت سفید خوشگلی تنش کردو بود طوری که بر جستگی سینهاشو بند کرستش کاملا مشخص بود . یه شلوارک قرمز خوش رنگی هم پاش کرده بود و پاهای سفیدشو انداخته بود رو هم . موهای خرمایی رنگ بلند صافشم بسته بود .همینجوری به من زل زده بود ... یه لحظه نگام به نگاه چشمهای سبزآبیش گیر کرد . باز گفت : شربتت رو نمی خوری ایلیا؟ یه خنده ای کردمو گفتم : بابا عطیه تو رو خدا با من مثله مهمونا نباش که خجالت میکشما . اونم یه نیشخند ناز قشنگ زد و گفت :* یعنی راحت باشم ؟- (بلند گفتم ) : اوهوم* خودت گفتی ها- خودم گفتملیوان شربت رو برداشت اومد کنارم نشست ؛ یه قلپ از شربت خورد ، دوباره یه کم بهم نزدیکتر شد ؛ باز یه ذره دیگه از شربت آلبالو رو خورد . ...دوباره یه کم دیگه اومد نزدیکتر به من طوری که پاهاش چسبید به پاهام ...* ایلیا ! لیوان منو نگاه کن- خوب ...!* جای روژمو رو لبه لیوان می بینی؟- آره* لیوان و داد دست منو دستشو گذاشت رو جای لباش رو لیوان و گفت :* از اینجا بخورلیوان و گرفتم از همونجا شربتو تا آخر سر کشیدم ...* خوشمزه بود- بود اما فکر نکنم به خوشمزگی ... !یه نگاه خماری بهم کردو با زبونش رو لباش و خیس کرد ...نمیدونم چرا نمی تونستم صحبت کنم با سر حرفی رو باز کنم . باز ساکت شدم . سکوت من عطی رو هم گرفته بود . شاید فقط صدای نفسهاش بود که می شنیم . یه چند دقیقه ساکت بودیم . نگاش کردم . شونه هامو رو شونهاش تکون دادمو گفتم :- ساکتی ...* چی بگم ؟* همه حرفام یادم رفته ایلیا ...باز تو چشماش نگاه کردم . دستامو بردم سمت دستاس ، اونا رو گرفتم .... یه کم با نوک انگشتاش بازی کردم و انگشتای دخترونشو یکی یکی بین انگشتای خودم گذاشتم ...دستشو تو دست خودم جمع كردم و محكم فشارشون دادم . لبو بردم طرف صورتش و يه ماچ كوچولو از لپاش گرفتم . خواستم به ماچ از لباش بگيرم ، صورتش رو برد عقب و گفت :* الان نه - چرا ؟* يه كاري بگم ميكني؟- جون بخواه* قول ميدي نگي نه ؟- باشه* قول داديا- باشه ...* مياي باهم بريم حمام ؟ !!زدم زير خنده و گفتم :- حمام ؟* آره .....* جون عطي بيا بريم- باشه ....عين اين دختر كوچولو ها كه دست باباشونو ميگيرند دست منو گرفت و برد سمت حمام . در حمام و باز كرد . وان حموم از آب نيمه پر بود . يه دستي به آب زدم . ديدم سرده سرده و گفتم :- اين كه يخه ! گرمش كن* بريم توش- سرما ميخوري .* با لباس ميرم- پس من با چي برگردم خونه* امشب مهمون منيپاهاشو كرئ تو آبو تو وان دراز كشيدو همه بدنش و برد زير آب . خيسي اب تي شرتش و به تنش چسبونده بود طوري كه برجستگي سينه هاش واقعا حشريم كرده بود . موهاي خيسشو از رو چشماش كنار زدو گفت : تو هم بيا ايليا . پاهامو گذاشتم تو ابو كم كم رفتم تو وان ... . انقدر آب يخ بود كه همه موهاي تنم سيخ شد ... تا خوابيدم كنارش ، سریع منو بغلش گرفت ، دستاشو دور شونه هام محکم فشار داد و گفت : تو چه گرمی ایلیا ! . دستامو دور کمرش حلقه کردم ، محکم تنش رو به خودم فشار دادم طوری که نرمی سینه هاشو رو سینه هام حس میکردم . یه نگاه عمیق بهم کرد . چشماشو بست و لبش رو گذاشت رو لب من . شروع کردم لب پاینش و میک زدن .... لب بالاییشم مزم مزه کردم ...پشت سر هم یه چند تا ماچ کوچولو از لباش گرفتم و با زبونم بین لباش و خیس کردم . عطی هم زبونشو کرد تو دهنمو منم زبونشو میک می زدم چقدر لباش خوش طعم بود ! دوست داشتم بیشتر بخورم. دیگه مست شده بودم . سردی آبم باعث می شد آغوش هم و بیشتر فشار بدیم ....دستمو آوردم طرف سینه هاشو گذاشتم رو پیرهنش ، اما نمیدونم چرا دستمو برداشت . نمی ذاشت سینه هاشو بمالم . با نگاهش بهم حای میکرد که نباید دست به سینه هاش بزنم ! باز چشماش رو بست . انگار میخواست لبای تشنش رو ارضا کنم . منم اول روی پلکاشو بوسیدم ، گردنشو ، گونه هاشو ، باز رفته سراغ لباش ؛ اگه بگه نیم ساعت با لبو زبون هم ور رفتیم دروغ نگفتم ! اما به جز لباش اصلا نمی گذاشت با جای دیگه ای از تنش بازی کنم . !بعد از نیم ساعت از تو وان بلند شد گفت : بسه ! یه حوله هم بهم داد و گفت سرتو خشک کن تا برم برات لباس بیارم . یه حوله هم رو موهای خودش گذاشت و شروع به خشک کردن موهاش کرد . از حموم اومدیم بیرون . رفت سمت اتاق . گفت : الان برات لباس میارم . تو نبا تو اتاق ! می خوام لباس عوض کنم . مات و مبهوت گفتم باشه . در اتاق و بست و بعد از یه دقیقه یه پیرهن و شورتک برام آورد . گفت بپوش منم الان میام . باز رفت تو اتاق و در رو بست ! منم زود تا نیومده تی شرت و شورتک و تنم کردم . این برام جالب بود که برام شورت نیاورئه بود 1 شاید روش نشده بود ! منم همون شورتک خالی رو پام کردم و نشستم رو کاناپه . منتظر شدم تا بیاد چند بار به سرم زد که برم در اتاق رو باز کنم اما پیش خودم گفتم این که تو اون وان با اون وضع لخت نشد ، حتما اگه الان در اتاق رو باز کنم شاکی میشه ! بی خیال شدم . نشستم و باز منتظر موندم . 10 دقیقه گذشت ؛ هنوز نیومده بود . گفتم :- عطی ! چی کار می کنی ؟ زنده ای؟* اومدم ....پنج دقیقه بعد در اتاق رو باز کرد . واااااای ! چه قیافه ای که برای خودش درست نکرده بود . یه لباس یه سره قرمز مخملی که بالاش حالت تاپ داشت و درازی پایینش هم تا نوک انگشتای پاش می رسید . از اینکه این لباس رو پوشیده بود خیلی تعجب کردم . برگشتم بهش گفتم : این دیگه چیه پوشیدی . نکنه میترسیدی من لباسات رو به زور در بیارم ! چیزی نگفت . اود جلوی پای من که رو کاناپه نشسته بودم ، پشتش رو به من کرد و نشست . سرش رو انداخت پایین . گردنش رو رو به پایین خم کردو موهای پشت گردنش رو با دستاش ریخت جلوی صورتش . طوری که لختی گردنش معلوم شد . بیشتر تعجب کردم !همینطور که روش به پشت من بود دستش رو آورد پشت گردنش و زیپ لباسش رو که از عقب باز می شد تا کمرش کشید پایین .. ! با صدای وسوسه کنندش گفت : از الان دیگه من در اختیار توام ! هر کاری می خوای با من بکن ایلیا .. !بند کرست سفیدش رو از لای زیپ باز شدش میدیدم . کمرش رو از پشت گرفتم . زیپ رو تا آخر کشیدم پایین . ساکت بود . هنوز سرش پایین بود. آروم لباس یه سرش رو از تنش در آوردم . حالا دیگه فقط یه کرست سفید با یه شورت سفید بندی تنش بود . کرستش رو باز کردم . انداختمش زمین . دستاشو برد گذاشت رو سینه های لختش . بند شورتشم باز کردم و آروم از بین پاهای سفیدش در آوردم . همونطور که پشت بهم ایستاده بود دستم رو گذاشتم رو دستای گره کرده رو سینه هاشو اونا رو از هم باز کردم . هنوز سینه هاشو ندیده بودم ! دستامو کنار سینه هاش گذاشتم و انحنای اندامش رو تا نوک پاش لمس کردم ؛ بعد شروع کردم به مالوندن سینه هاش . تو مشتم جا می شد ... سر سینه هاش سفت شده بود . بیشتر فشار دادم . آخ که چه حسی داشت ... روش و کردم طرف خودم . هنوز سرش پایین بود و از خجالت نمی تونست تو چشمهام نگاه کنه . صورتش رو با دستام آوردم بالا . یه نگاه توی چشمای خمارش کردم و لبم و رو لبش چسبوندم . انقدر لب و زبون هم و میک زدیم که آب دهن هر دوتامون خشک شد . تی شرتم و در آوردم . رو دستام بغلش کردمو بردمش اتاق خواب و خوابوندمش رو تخت . خودمم خوابیدم کنارش . زبونم رو با آب دهنم خیس کردم و کشیدم رو گردنش، دیوانه وار میلیسیدمش و می اومدم پایی... لای سینه هاش ....! با نوک دندونام یه گاز کوچولو از نوک سینه های برومده خوش فرمش گرفتم . گفت : آخ ... ! یواش ایلیا ... نوک اون یکی سینش رو هم اینبار محکم تر گاز گاز کردم . بعد شروع کردم به خوردن سینه هاش ... هام ....! هام .... ! نوک سینه هاش یه کم سرد بود ، اما با آب دهنه داغش کردم . همینجوری که سینه هاشو می لیسیدم دستش رو برد سمت کیرم و آروم آروم از رو شورتک شروع کرد به مالوندن کیر شق شدم . منم که بیشتر حشری شده بودم شورتکمو کشیدم پایین . عطی هم بی هیچ رو در واسی سر کیرمو گرفت و با دستاش شروع کرد به بالا و پایین کردن .کیرم راست راست شده بود .سر کیرم از بس پر خون شذه بود از قرمزی داشت می ترکید . مالش دستای نرمش و رو کیرم حس می ردم . باز رفتم سراغ سینه هاش .... صدای اهستش رو می شنیدم که می گفت می خوامت ایلیا . منم در گوشش طنین دوست دارم رو زمزمه می کردم . باز دوباره زبونمو گذاشتم لای سینه هاش . همونطور که می لیسیدم می اومدم پایینتر . رسیدم به بند نافش ، نوک زبونم و کردم توش و یه کم بازی بازی کردم . عطی هم رو تخت به خودش می پیچید . اومدم پایینتر ، رسیدم به کسش ! وای که چه کسی داشت .... معلوم بود تازه به کسش صفا داده بود و تمیز بود . نوک زبونمو گذاشتم روی کسش و مزه مزه کردم . تند تند زبونمو بالا پایین می بردم . وقتی لای گودی کسش رو لیس می زدم انگار دارند تمام حلای عالم رو بهم میدادند ! خیلی تکون می خورد . نمی ذاشت کسشو راحت لیس بزنم . منم دو تا پاهاشو با دستم گرفتم و باز کردم و دوباره لیسیدم . صدای فریادش بلند شده بود ... " بسه ایلیا ..! دارم دیوونه میشم ... بسه ! "دست از لیسیدن بر داشتم . خوابیدم رو سینه هاشو بهش گفتم کرم داری؟! به روی میز اشاره کرد . رفتم و یه کم کرم برداشتم و زدم به دستام و مالوندم به کیرم . عطی رو به پهلو خوابوندم ... پاهاشو رو هم جفت کردمو با زانوهام دور پاهاشو حلقه زدم . کیرم و گذاشتم لاپاش و شروع کردم به مالوندن کیرم رو پاش ، طوری که وقتی می مالوندم سر کیرم روی کسشم لمس میکرد . کیرم و جلو عقب می کردم . از حشر زیاد داشتم دیوونه میشدم ... دیگه طاقت نداشتم . صدای ناله عطی هم حشری ترم می کرد . سر کیرم پر خون شده بود . میخواستم کیرمو بذارم تو کسش . اما می دونستم پرده داره . اینم می دونستم نمیذاره تو سوراخ کونش بذارم . بیخیال کسش شدم . با شدت بیشتری کیرمو لای پاهاش می مالوندم . انقدر با خشونت و صدای شلپ شولوپ زیاد کیرم رو داخل و خارج می کردم که صدای فریار آخ آه اووفه عطیه ! شنیده نمی شد . دیگه داشت ابم در می اومد . کیرمو از لا پاش در آوردم . سر کیرمو کردم یه طرف دیگه و آبم و رو تخت ریختم . عطی هم دستشو گذاشت رو کیرم و با مالوندنش از بالا تا پایین آبمو تا آخر در آورد !.... دیگه هم ارضا شده بودم ، هم خسته .. از بیحالی افتادم رو عطی ، یه یه دو سه تا لب کوچولو هم ازش گرفتم و با دستام تن لختش و به سینه هام فشار دادم . ...ساعت نزدیک 2 نیمه شب بود . صورتم و بردم سمت گوشاش .. لاله گوشش رو مکیدم و اروم در "وشش گفتم : شیطون ! این کارا رو از کجا یاد گرفتی ؟ نمیدونم چی شد تا این حرف رو زدم بغض کرد و اشک از چشماش درومد ! با صدای بغض آلود بهم گفت : من دوست دارم ایلیا ! من عاشقت شدم ! میخوام تو مال من باشی .... این حرف و که زد برای یه لحظه دلم ریخت ...! احساس کردم منم واقعا دوسش دارم . بهش گفتم : وجود ایلیا همش مال تو عطی ! گفت : نه ! میخوام واقعا مال من باشی ! گفتم : معلومه هستم ....گفت : باید بهم ثابت کنی ! جواب دادم : چه طور این کار رو برات بکنم ؟ آخه چطوری ثابت کنم دوست دارم ....گفت : نمی دونم 1 روم نمی شه بگم ! ... گریه هاش داشت عذابم میداد . دیگه از شدت گریه هق هق میزد . میترسیدم نفسش بند بیاد . گیج شده بودم . نمی دونستم باید چی کار کنم . گفت : الان یه ماهه منتظر این لحظه هستم ، که تو کنارم باشی ، کنارم بخوابی . میخوام یه قولی ازت بگیرم ! گفتم : جون بخواه عشق من ...گفت : می خوام قول بگیرم که باهام ازدواج کنی ! نمی دونستم چی جوابش بدم .... آروم گفتم : قول میدم ، قول میدم عطیه . پرسید : باور کنم ؟ جواب دادم : باورکن ! کفت باید بهم ثابت کنی ! گفتم آخه چه جوری ! همین امشب که نمیتونیم با هم ازدواج کنیم !آروم دستشو برد سمت کیرم و شروع کرد به مالوندن ! انقدر مالوند تا باز شق کردم . بعد با دستاش کیرمو برد سمت کسش ! گفت : اینجوری ایلیا !!! اینطوری می خوام بهم ثابت کنی !گفتم نه ! اینکارو نکن . بغض کرد و گفت : پس همه حرفات دروغه . گفتم : دروغ نیست . اینکارو نمی خوام بکنم چون شاید قبل از ازدواجمون من مردم . اون وقت میخوای چی کار کنی؟ گفت : من بعد تو زنده نیستم می فهمی؟باز کیرمو گرفت ... بررد سمت کسش. تو چشمهای دل فریبش نگاه کردم . التماس نگاهش و تو ته چشمهاشو تو قطره های ریز اشکاش می دیدم . اون لحظه یه حسی بهم می گفت که تو هم فقط با عطیه زنده ای . کیرم و گذاشتم رو کسش ... انقدر نرم بود که خودش بی اختیار سر خورد رفت تو ....اون موقع بود که از شدت درد صدای فریادش بلند شد ... آه ... ! دیگه نمی دونم بعدش چی شد . فقط یه لحظه به خودم اومدم دیدم همه جای تخت قرمز شده ... آره ! من اون کار رو کرده بودم . دیگه عطیه دختر نبود ! نمی دونستم کار درستی کردم یا نه . نمیدونستم پشیمونم یا خوشحال ! اما تو نگاه عطیه لبخند رضایت رو میدیدم ....با هم رفتیم حمام و خونه و تخت و تمیز کردیم و شستیم .... اون شب رو تا صبح تو آغوش گرم عطی خوابیدم .... بعد از ظهر فرداشم من برگشتم خونه خودمون ... اما این بار با یه تجربه سکسی بزرگ ...عطیه از اون شب برای من تا آخر عمرم یه رویا ساخته بود ....
دیروز صبح که داشتم با یکی از رفقای به قول ملت نا باب خودم می رفتم طرف کارگاه تیرچه بلوکم می رفتم و سوار سمند باباش بودم هوس کردم بعد کار بریم روستای پدری اونجا تو باغ اجدادی مون و اونجا سه گوشی که پری روز گرفته بودم رو با پسر قاچاقچی بخورم .جریان و بهش گفتم گفت تنهایی مزه نمیده بزا به چند تا دیگه از بچه هام خبر بدیم تا عصر که قرار بود پارچه هایی که با پژو 405 GL دیروز از اورمیه آورده بود برسونه تبریز با یکی از دوست دختراش هم قرار داشت.من بدبخت تا عصر با کارگرام مشغول کار کون خودم و جر میدادم دانشگاه می رفتم کارای اداری کارای مربوط به خونه رو هم خمدم انجام می دادم خلاصه با این همه صرفه جویی آخرش هم فوقش ماهی یک و دویست بیشتر دشت نمیکردم.ولی اون کون گشاد هفته ای دوباربا چهار تاماشین قاچاق می آورد و حداقل ماهی دو تومن در می آورد واسه همین فقط حال میکنم تیغ بزنمش بر همین مبنا بهش گفتم یه جنده هم مهمونمون کن بگذریم که وقتی این و گفتم یه رب فقط بهم گفت مگه قوادم مگه من دییوسم بالاخره قبول کرد قبل از این که بچه هارو جمع کنه یه جنده بیاره دوتایی بکنیمش .مام که به کارای روزمره پرداختیم انقدر سرم شلوغ بود وقت نکردم با موتور جلو مدرسه دخترونه ویراژ بدم. دختر بازی سر شب تو محلمونم که از دست داده بودیم.تا عصرم تلفنی با دخترا حال کردیم ساعت شش و رب بود به نگهبان گفتم من امروز زود میرم آوردم موتور و گذاشتم خونه زنگ زدم به این رفیق قاچاقچی صبحیم "داریوش" گفتم من تو خونمون منتظرتم .ننه و آبجی مونم که دیگه عادت کرده بودند. دادش بزرگمونم تهران بود .وقتی داریوش اومد سریع رفتیم از مراغه یه جنده ورداشتیم آوردیم بردیم تو باغمون از اونجایی که اهل هم دهاتی هامون واسه خاطر بابامون ما رو میشناختن مجبور شدیم کلی بیراهه بریم .داریوشم که ماشینش صفر بود با سرعت نزدیک صفر هم رانندگی می کرد تا برسیم اونجا انقدر با کون و کس و پستونای دختره ور رفتیم که سه بار آب کیرمون روانه شد خلاصه رسیدیم باغ .تازه یادم افتاد کلید نیاوردم از دیوار بالا رفتم دیدم دختره داد و فریاد گذاشته نمدونم کلک زدین و نمیدونم اگه باغ از خودتون نباشه من نمیام با هزار زحمت راضیش کردیم در باز کردیم رفتیم تو. جنده هه هم که هزارو یه جور بهونه می آورد. وقتی تو ماشین من راحت نیستم بهتر تو باغ کارامون بکنیم .وقتی که دید کلید ندارم گفت اینجا خطر داره نمی دونم گناهش بیشتره اینجا صاحبش راضی نیست کون گشاد انگار تا حالا گناه صواب حالیش بود. بهش گفتم بابا نماز که نمی خونی که صاحبش راضی باشه ازاون گذاشته صاحبش منم که راضی ام.خلاصه راضیش کردیم چون من ندید تر بودم کیرمم هف شق کرده بود طاقت هم نداشتم زود زیر درخت گردو یه پتو انداختم به داریوش گفتم اول من اونم قبول کرد ورفت تامابقی بساط از ماشین بیاره و خود خواسته رفت دونبال نخود سیاه تا شاهد این جنایت نباشه وهم اینکه سر گوشی آب بده .بعد از چند تا لب پستونای دختر رو کردم تو دهنم با کسش بازی کردم خلاصه کیرم تاب وتحمل این انزوا رو نداشت شق شده شو که بیرون آوردم دختره گفت چقدر کوچیکه دیدم دختره دنبال بهونه است که در ره این همه هم که باهاش ور رفته بودم حشری نشده بود به همین خاطر بئد که گفتم آره راست میگی امونش ندادم مستقیم کردم تو کسش که سالها بود پرده اش پاره شده بود. دو دقیقه طول نکشید که کارم تموم شد وخودم و جمع و جور کردم و داریوش و صدا کردم تا اونم شروع کنه دو دقیقه طول نکشید که صدای آه واوه دختره شروع شد انگار تا حالا داشتم تو کسش فوت می کردم این ارزش کیر من و پائین می آورد.یه مدت که گذشت دیدم صداشون خیلی بالا رفته.ترسیدم کسی از اونجا بگذره و صداشون و بشنوه بهشون گفتم یه زره یواشتر ولی اونا بدجور رفته بودن تو یه دفه دیدم یکی از دیوار داره بالا می آد گفتم داریوش جمع کن بریم آومدن و سریع رفتم بالی یکی از درختای بزرگ گردو لای شاخ برگاش قایم شدم اونام تا اومدن بجنبن ملت گرفتنشون یکی از اونا که مثلا پسر عموی بابامون بود گفت یه نفر دیگه هم اینجا دیدم من می رم با دوچرخه ببینم کجا رفته.میدونستم از لای شاخ وبرگ درخته راحت نمشه پیدام کرد ولی از زبون لق درخته میترسیدم که دائم می گفت دیدی به اون کسکش عوضی گفتم آخرش انش در می آد.جنده انگار صدای آه واوه من کل دهاتمون و برداشته بود.بعد دست جفتشون گرفتن همونجور لخت سوار ماشین خودشون کردن وبردنشون آگاهی یکیشونم اونجا کمین کرد تا هر وقت من برگشتم دستم و بگیره ببره پیش اونا انگار کار و زندگی نداشتن بعد سالی وعمری این اولین باری بود که کس میکردیم زهرمون کردن.تا حالا هرچی کرده بودیم همش یا لاپا بود فوقش هم که کون بعضی وقتام که با یه لب آب کیرمون سرازیر می شد.از لابلای حرفاشون هم که فهمیدم من و خوشبختانه نشناختن.در همین افکار غرق بودم که دیدم گور به گور شده موبایلم داره زنگ میزنه زود تا خواست ویبره بزنه زود با سامسونگ N 620 رد تماس کردیم. میدونستم اگه خاموشش کنم صدا میده. ساعت حدودا نه ونیم بود که نگهبانه شرش رو کند وقتی مطمئن شدم رفت سریع رفتم خونه صبح روز امروز تا عصر از این اون پرس و جو کردم دیدم بیچاره داریوش بهش گفتن یا باید بگیریش یا جفت تون رو اعدام می کنن.ولی خودمونیم اگه کیرم یه زره بزرگتر بود معلوم نبود حالا اون جنده رو به من می دادن یا به داریوش.
حدود سه سال پيش بود كه در يكي از محله هاي غرب تهران زندگي مي كرديم.من در اون محل با دختري به نام رعنا كه حدود يك سال از من بزرگتر بود آشناشده بودم.رعنا يك دختر خوشگل و خوشهيكل بود.با صورتي سفيد مثل برف و بدني خوشتراش و بازم مثل برف.مدتي بود كه از حرفهايش فهميده بودم به سكس علاقه داره بدش نمياد با من رابطه داشته باشه.منم تو حرفهام بهش مي گفتم يه روز بيا خونمون يا مثلا تو بيا از اين حرفها.مدتي گذشت تا اينكه يك روز جمعه صبح كه خونمون خالي شد منم مطمئن بودمكه تا شب هم كسي نمياد فرصت مناسب ديدم. سريع تلفن برداشتم ورعنا خبر كردماونم به درخواستم جواب رد نداد.اومد خونمون.البته قبلش گفتم مواظب باشه كسي نبينه كه مياد خونمون.خوب اون روز اومد منم يكراست بردمش تو اتاقمو شروع كردم به نشون دادن اتاق بدهم دوتائي نشستيم رو تخت.رعنا يك دامن قرمز تنگ پوشيده بود كه تا بالاي زانوهاش رو پوشنده بود و نمايش زيبائي به بدنش مي داد.و پاهاي سفيدشو كه كاملا بدون جوراب بود مثل يك تيكه طلا نشون مي داد كه چند وقت يكبار چشمايمنو اسير خودش مي كرد.و يك پيراهن تنگ قرمز هم كه نمايش جالبي به پستوناشميداد پوشيده بود.و بند كرستش كه سياه بود از كنارش گوشه گردنش زده بود بيرونونوك پستوناش كه مقداري متورم بود از زير پيرهنش معلوم بود.يك روژلب قرمزهم زده بود كه چشمهاي هر مردي نوازش مي داد.در ميان صحبت خودمو بهش نزديك مي كردم.كه بدون مقدمه رفتم طرفش و لباموبه لباش چسبوندمو شروع كردم به لب گرفتن اولش خودشو كشيد عقب بعد مدتياونم جلو زبونش در همان لحظه لب گرفتن من كرد تو دهانم ومن احساس داغي شديدي تو دهانم احساس كردم و يواش يواش ديدم كيرم داره بلند ميشه وخون توياون مثل آتشفشان داره فوران مي كنه.در همون حال دستامو دورش حلقه كردم شروع كردم به نوازش گوش و گردنشوهمينطور سينه هاش كه ديگه داشت از تو پيراهش مي زد بيرون سريع بادستهام پيراهن چسبناكشو كشيدم بيرون.و ازروي كرستش شروع به بوسيدن پستوناش شدم .رعنا دستشو برد پشت كمرشو كرستشو باز كرد و پستوناي بيقرلرشو انداختبيرون و منم شروع كردم به مكيدن و ليسيدن نوك پستوناش.كه با ليسدن و مكيدن من هر چه بيشتر متورم مي شدند.رعنا هم بيكار نبود با دستش كير منو از روي شلوار لمس مي كرد.بعد از اين كه كاملا از پستوناش سير شدم بلند شدم و پيراهنمو در آوردم و رعنا هم زيپ شلوارمو كشيد پائين و منم از پاهام درآوردمش.و رعنا در همون حال كه من ايستاده بودم شرتمو كشيد پائين وكير منم كه حسابي شق كرده بود كرد تو دهانشوشروع كرد به مكيدن ليسيدن اون.با حركاتب منظم اونو ميبرد تو دهانش و خارجش مي كرد و اين كارش هر چه بيشتر كير منو متورم ميكرد ديگه لحساس كردم آبم داره مي آد. گفتم رعنا ديگه بخواب روي تخت اونم بروي كمر خوابيد و منم با يك حركت دامنشو در آوردم و شورت سياهش جلوي چشمانم نمايان شد.شرتشو از پاش درآورد و كس زيباش رو ديدم كه تازه تراشيده بودش و كاملا سفيدنمايان بود.و با زبانم به كسش حمله كردم صداي جيغ هاي كوتاهش كه از روي خوشي بود گوشمو نوازش مي داد.وقتي به طرف چوچولش مي رفتم اونو ميليسيدم به خودش تحركي مي داد جيغ كوتاهي ميزد.ديدگه بايد كيرمو آماده مي كردم بهش گفتم بلند شو و از پشت بخواب و كونتو بده بالامنم كاندوم كه ار قبل اماده كرده بودمو كشيدم رو كيرم تا كيرمو گذاشتم رو كسش اونوبا دست زد كنار گفت نه بكون تو كنم و پرده دارم منم بي معطلي كيرمو يواش يواش كردم تو كونش كه نسباتا تنگ بود و خيلي داغ بود و شروع كردم به تلمبه زدن و بالا و پائين رفتن روي كون رعنا جوري كه تخت با حركات من تكون مي خورد.ديگه احساس كردم آبم داره مي اد كه كه كيرمو كشيدم بيرون و كاندومو سريع از رويش خارج كردم و ابمو با فشار بروي كون سفيدش پاشيدم .اون روز خيلي براي خوب بود چون مي گفت كه خيلي حال كرده و خوشحاله و اميدوارهبازم بتونيم با هم حال كنيم .
من به خانه يكي از بستگان رفت و آمد دارم.دختري دارن به نام كامليا كه دختري 18 ساله و بسيار زيباست چند وقت پيش احساس كردم كامليا از من خوشش مي آيد.من شبيه خواننده هاي خارجي هستم و او اين را مي داند.بالاخره به پيشنهاد پدرش كه مرا خيلي دوست دارد قرار شد با هم ازدواج كنيم با هم با اطلاع خانواده تلفني ارتباط داشتيم و همديگر را در خانه خودشان مي ديديم ما كاملا مودبانه و رسمي با هم ارتباط داشتيم.پس از مدت كوتاهي متوجه شدم اخلاق او مورد پسند من نيست و از طرفي 10 سال اختلاف سني داشتيم به همه اعلام كردم از ازدواج با كامليا منصرف شدم كه با ناراحتي خانواده اش همراه بود ارتباط ما كاملا قطع شد.و روزهاي آخر با بد بيراه گفتن به هم از هم جدا شديم.من كه با دخترهاي زيادي دور و برم بودند موضوع را كاملا فراموش كردم .يك روز تلفنم زنگ زد او كامليا بود گفت:من می خواهم با تو باز هم ارتباط داشته باشم گفتم من از اين به بعد مثل یه دختر غريبه با تو خواهم بود و فاميلي ما برايم مهم نيست از او خواستم به آپارتمانی كه در آن زندگي مي كنم بياد سه روز بعد به بهانه سفر زيارتي از طرف مدرسه شب آمد پيش من ميدانستم شب لذت بخشی را با اين دختر عاشق با قد 165 موهای لخت، سينه هايي به اندازه يك سيب ،لبهای گوشتی ،بدن سفيد و بی مو وچهره ای زيبا خواهم داشت. آمد بعد از در آوردن كاپشن كوتاه و روسری در كنار من نشست اندام قشنگش زيرشلوار وتی شرت تنگ آدم را يه جور ديگر می كرد راستش كيرم بلند شده بود دستم را روی شانه اش گذاشتم بدون درنگ خود را به طرف من كشيد لبم را روی لبش گذاشتم و می با سينه هايش بازی كردم احساس كردم بدنش می لرزد می خواستم كاملا" او را حشری كنم او را رها كردم و بلند شدم برای كردن وقت زياد بود او شب پيش من است به او گفتم بريم روی تخت در همين حال گفتم لباست را در بيار گفت: خودت! هم خجالت می كشيد هم دوست داشت او را بكنم درحالی كه روی تخت دراز كشيده بوديم در حين لب گرفتن تی شرتش را در آوردم سوتين سفيد با سينه های برجسته كه هنوز آويزان نشده قرارم را گرفته بود ولی با تمام نيرو خودم را كنترل می كردم تا كاری نكم در اولين سكس زندگيش بيشترين لذت را ببرد آرام بالای سينه اش را می بوسيدم و دستم را به زير گردن و باسنش كه هنوز با شلوار تنگ و ناز بود می مالیدم كم كم رفتم پايين و شلوار را در اوردم از روی شورت سفید و گيپورش كسش را می بوسيدم شورت را هم در آوردم لبه های كس تمیز و بی مو را با زبانم لیس می زدم تمام بدنش ميلرزيد در يك لحظه بلند شدم و تمام لبسهايم را در آوردم رويش دراز كشيدم حالا هر دو كاملا" لخت بوديم كير من مثل آهن سفت شده بود در حالی كه تمام بدنش را ميبوسيدم كيرم را لای پايش گذاشتم به نحوی كه كيرم به كسش برخورد مي كرد سينه اش را كه نه خيلي سفت و نه خيلي نرم بود را می بوسيدم و ليس ميزدم پاهايش را بلند كردم سركيرم را روی كسش گذاشتم با صدای آرام گفت: مطمئنی؟گفتم: نترس. ارام كیرم را وارد ك ردم كس تنگی داشت درد شديدي را تحمل می كرد كم كم عقب می رفت ولی صدایش در نمی آمد كم كم نصف كيرم را وارد كسش كردم چون برای اولين بار بيش از اين تحمل نداشت و شروع به عقب جلو كردن كردم رويش دراز كشيدم همينطور كه تلمبه می زدم تمام گردن لب و سينه اش را می بوسيدم با تمام قدرت مرا بغل كرده بود و مدام می گفت دوستت دارم رفت و برگشتم را سريع تر كردم تمام كيرم را وارد كردم بدنش سرخ شده بود كيرم را در آوردم و به طرف دهانش بردم چشمش را بست و دهانش را باز كرد می كيرم را ليسيد و گفت بكن تو كسم مزش بيشتره دوباره كيردم تو كسش و تلمبه زدم احساس كردم آبم دارد می آيد كيرم را درآوردم وآبم را روی صورتش ريختم كمی هم وارد دهانش شد گفتم مزه اش چطوره گفت خوبه ! می روی تخت دراز كشيدم او را بغل كرده و ميبوسيدم دستم را گرفت و روی سينه اش گذاشت گفت اینجوری بهم آرامش ميده بعد بلند شديم و رفتيم حمام زير دوش او را محكم بقل كرده بودم و صورتم را به صورتش می ماليدم و صورت خیسش را می ببوسيدم می دانستم بعد از كردن دخترها از اين جور كارها خوششان می آيد. كمی عقب رفتم تاصابون را بردارم و من او را بشورم وقتی چشمم به پايش افتاد ديدم از كسش خون همينطور جاريست گفتم كامليا نگاه كن خود را به آغوشم انداخت و حرفی نزد. بعد از آن تا صبح دو بار ديگر او را كردم طوری كه صبح فردا كه می رفت هيچ كدام نا نداشتيم از آن به بعد بدون اينكه كسی از فاميل بداند هفته ای يكي يا دوبار به خانه ام می آيد و او را از جلو می كنم ديگردردی ندارد و می گويد بعضی اوقات نصف شب دلم می خواهد به خانه ات بيايم تا مرا بكني...هميشه به محض اينكه وارد می شود من اسپری بی حسی می زنم تا مدت زيادي او را بكنم واقعا" كردن چنين دختر زيبايي برايم مثل خواب است چند بار خواستم او را از كون بكنم ولی می گويد خيلي درد دارد البته فقط وقتی سرش را داخل می كنی درد دارد بعد دردش كم ميشود
از ناصر خسرو که پيچيدم تو کوچه مروی ضربان قلبم اونقدر تند شده بود كه احساس می كردم الان از قفسه سينه م می زنه بيرون . بدنم داغ شده بود . با خودم فکر کردم « امروز ديگه به علامتاش جواب می دم » . دو روز پيش به مسافرخونه اومده بودن . از ترکيه . همراه چند خونواده ديگه . خراسونی بودن . مال طرفای قوچان . برای آوردن جنس به ترکيه رفته بودن . طاقه های پارچه جين که دلالها می اومدن و همونجا توی مسافرخونه جنسا رو می خريدن . هم سن و سال خودم به نظر می رسيد . با پدر و مادر و برادر بزرگترش بود و سه تا دختر بچه قد و نيم قد ديگه . اتاقشون تقريباْ ته راهرو بود . من تو يه اتاق يه تخته اول راهرو بودم . نزديک دستشوييها . اتاق خيلی کوچيک بود . غير از تخت يه ميز و صندلی کهنه فلزی هم توی اتاق بود . با يه پارچ و ليوان پلاستيکی و يه زير سيگاری . يه هفته ای می شد که تو اين مسافرخونه بودم . ثبت نام دانشگاه رو انجام داده بودم و منتظر تعيين وضعيت خوابگاه بودم . معلوم نبود به پسرا خوابگاه می دن يا نه . چشمای درشتی داشت . چند بار غافلگيرش کرده بودم . خيره به من نگاه می کرد . چشماش برق عجيبی داشت . آدمو وادار می کرد که نگاهشو بدزده . يه گوشه حياط مسافرخونه می نشست و خواهرشو می پاييد که با جيغ و فرياد دنبال هم می دويدند . توی حياط که می رفتم سنگينی نگاهشو حس می کردم . شايد اتفاقی بود که دوبار تقريباْ همزمان دستشويی رفته بوديم اما مطمئنم اتفاقی نبود که موقع رد شدن توی راهرو خودش رو به من مالوند . راهرو خلوت بود . « امروز ديگه حتماْ بهش جواب می دم » .غوغای دستفروشهای کوچه مروی ديگه برام عادی شده بود . پيچيدم توی کوچه باريک و بن بست منتهی به مسافرخونه . مسافرخونه ته کوچه بود . کليد اتاقم رو از تابلو برداشتم و رفتم تو حياط . خلوت بود . خبری از اون نبود . از پله ها بالا رفتم . نگاهی به ته راهرو انداختم . اونجا بود . داشت ظرف غذای روی گاز پيک نيک را هم می زد . صدای راه رفتنم روی موزاييکهای تق و لق راهرو توجهشو جلب کرد . برگشت . نگاهمون به هم گره خورد . به طرف دستشويی رفتم . فکر کردم « اگه بياد اين طرف ... » . آبی به صورتم زدم . زير چشمی مواظبش بودم . گاز پيک نيک رو خاموش کرد و اومد طرف دستشويی . بايد يه جوری تحريکش می کردم شايد عکس العملی نشون بده .عمداْ باسنم رو عقب دادم و خم شدم . وانمود کردم که دارم صورتمو می شورم . باورم نمی شد . آهسته خودشو بهم ماليد و رد شد . رفت سراغ شير آب کناری من و شروع به شستن دستاش کرد . شير آب رو بستم . فکر کردم « الان ... الان موقعه شه ... » . تمام جرأتمو جمع کردم . به طرفش خم شدم و طوری که خودمم به زور شنيدم گفتم « اگه يه وخ حوصله تون سر رفت ... در اتاق من بازه ...» .داخل اتاق كه رفتم درو رو هم گذاشتم . خودمو انداختم رو تخت . چشمام تازه گرم شده بود كه صدای جير جير لولای در اتاق چرتمو پاره كرد . خودش بود . اولين چيزی كه تو صورتش به چشم می خورد چشمای درشت و سياهش بود . چهره دلنشينی داشت . ته مونده خجالت دخترونه هنوز تو چشماش موج می زد . قدش بلند نبود . هيكل نسبتاَ تپلی داشت كه حتی از زير چادر سفيد گلدارش هم دلربای تمام عياری بود . نيم خيز شدم و گفتم « سلام ! » .صورتش از هميشه قرمز تر بود انگار تازه از حموم برگشته بود . در اتاق هنوز باز بود . رفتم از لای در نگاهی به راهرو انداختم . کسی نبود . درو بستم . گفت « به مادرم گفته م می رم حموم ... » . ساک کوچکی دستش بود . ساک رو ازش گرفتم و گذاشتم کنار در . دستشو تو دستم گرفتم . گفتم « اسم شما ساراست ... نه ؟ روز اول که اومده بودين شنيدم مادرتون صداتون می کرد » . سرشو تکونی دادو آروم پرسيد « اسم شما چيه ؟ » . گفتم « سعيد » . پرسيد « دانشجويين . نه؟ » گفتم « بله » . نشوندمش رو تخت . نمی دونستم از کجا بايد شروع کنم ! تصميم گرفتم كمتر حرف بزنم . به نظر می رسيد زياد اهل صحبت نباشه . چادرشو از سرش برداشتم . اعتراضی نكرد . موهاشو نوازش کردم . هنوز مرطوب بود . تو بغلم گرفتمش . تنگ تر به خودم فشردمش . دستاشو دور کمرم حلقه کرد . صورتمو روی صورتش گذاشتم . لبهامون رو هم جفت شد . لباشو ليسيدم . چقدر شيرين بود . زبونم تو دهنش کردم . ليسيدش و گاز کوچکی ازش گرفت . شروع کردم به مکيدن لب و دهنش . دستمو از سرش به طرف کمرش پايين بردم . کمر و پهلوهاشو نوازش کردم . کم کم اومدم طرف سينه ش . پستونهای کوچک و سفتشو تو مشتم گرفتم و مالوندم . همونطور که منو می بوسيد پشتمو نوازش می کرد . حسابی تحريک شده بودم . اندام سفت و دخترونه ای داشت . لباسش از پشت زيپ می خورد . زيپشو باز کردم ودستمو زير لباسش رسوندم . بدنشو که لمس کردم يه خورده لرزيد . احساس کردم اولين باريه که با يه پسر تنها شده . بيشتر به خودم چسبوندمش . آروم که شد دوباره شروع کردم به نوازش بدنش . يواش يواش پيرهنشو پايين کشيدم . مخالفتی نکرد . دستاشو از تو آستينش بيرون آوردم . حالا بالا تنه ش برهنه بود . کرست نبسته بود . سرشو پايين انداخته بود . دوباره شروع کردم به لب گرفتن . دستشو گرفتم و رو کيرم گذاشتم . خجالت می کشيد بگيردش . دستشو کنار می کشيد . دوباره دستشو همونجا می گذاشتم . بالاخره خجالتو کنار گذاشت و گرفتش . کم کم شروع کرد به ماليدنش . زيپ شلوارمو باز کردم . دستشو توی شلوارم کرد و از روی شرت کيرمو تو دست گرفت و ماليد . شلوارمو در آوردم . بعد هم پيرهنمو . رو تخت خوابوندمش . پيرهنشو از تنش در آوردم . حالا تنها پوشش هر دو مون فقط شورتهامون بود . كنارش دراز كشيدم و تو بغلم گرفتمش . خودشو به من چسبوند . باسنشو نوازش كردم . دست كردم توی شورتش و ادامه دادم . شورتش مرطوب بود . دستمو به دوست داشتنی ترين جای بدنش رسوندم . خيس بود . يه خورده باهاش بازی كردم . پاهاشو به هم فشار داد . سعی كردم رطوبت كس نازنينشو با انگشت به سوراخ تنگ كونش برسونم . هنوز از روی شورت كيرمو می ماليد . شورتمو پايين كشيدم و كيرم رو بدون حجاب و مانع در اختيارش گذاشتم . براش جالب بود . سعی می كرد همه نقاطی كه براش مجهول بود كشف كنه . كيرم . تخمام . باسنم . و حتی اطراف سوراخ كونم رو دست می كشيد . شورتشو كشيدم پايين و كاملاً از پاش در آوردم . شورت خودمم در آوردم . بلندش کردم . ازش خواستم رو لبه تخت بشينه . خودم پايين پاش رو زمين نشستم . پاهاشو از هم باز کردم . يه خورده مقاومت کرد اما زود تسليم شد . کسشو نگاه کردم . عجب چيزی بود . سفيد و تپل مپل و کاملاً بی مو . همونروز تو حموم موهاشو گرفته بود . جون می داد برای ليسيدن . شروع کردم . قلقلکی بود . می خنديد . خودشو به پشت انداخت رو تخت . کسش خيس بود . از در کونش می ليسيدم و به طرف بالا می اومدم . داشت خوشش می اومد . سر جاش بند نمی شد . پاهاشو بلند کردم و رو تخت گذاشتم . حالا به اوضاع مسلط تر بودم . حسابی کس و کونش رو ليسيدم . در کونشو با آب کسش و آب دهنم خيس کرده بودم . حالا وقتش بود که يه قدم جلوتر برم . انگشتمو دم سوراخ کونش گذاشتم و شروع کردم به ماليدن . کم کم انگشتموکردم تو . نرم شده بود . انگشتمو عقب جلو کردم . داخل کونش که ليز شد نگاهی به صورتش انداختم . چشماش حالت خماری داشت . همونطور که انگشتمو تو کونش عقب جلو می کردم برش گردوندم . کمکش کردم که رو تخت حالت چهار دست و پا بگيره . هنوز انگشتم تو کونش بود . انگشتمو در آوردم و سر کيرمو دم سوراخ کونش گذاشتم . کيرم خشک بود و داخل نمی رفت . تو ساکم يه کرم مرطوب کننده دست و صورت داشتم . به فکرم رسيد از اون استفاده کنم . به کيرم حسابی کرم ماليدم و دوباره شروع کردم . کمی به داخلش فرو کردم . می ترسيدم داد بزنه و آبرو ريزی بشه . بيرون کشيدم ودوباره فرو کردم . ناله خفيفی کرد . دوباره بيرون کشيدم وداخل کردم . هر دفعه يه خورده جلو تر می رفتم . کونش حسابی چرب و ليز شده بود . بالاخره تا ته كيرمو داخل كردم . عقب و جلو كه می رفتم آه های كوتاهی می كشيد كه بيشتر و بيشتر منو تحريك می كرد . همونطور كه كيرم تو كونش عقب و جلو می رفت با دستم كسشو ميماليدم . آه و ناله ش بيشتر شده بود . تو وضعيتی بودم كه ديگه برام مهم نبود اگه كسی تو راهرو صداها رو بشنوه چه فكری می كنه ! تو اوج لذت بودم . ديگه وقتش بود . ازش بيرون كشيدم و به سرعت شروع به مالوندن كيرم كردم . آبم پاشيد رو باسن و كمرش . جا خورد . برگشت و به پشت رو تخت افتاد . خودمو انداختم روش و محكم تو بغلم گرفتمش . گفتم « نترس چيزی نيس ! » . بدنش داغ بود . قلبش تند می زد . اونقدر بوسيدمش و نوازشش کردم تا يه خورده آروم شد . يه دفعه از جاش بلند شد و گفت « خيلی دير کرده م . می ترسم مادرم نگران بشه ! » . کمکش کردم خودشو تميز کنه و لباساشو بپوشه . وقتی می خواست از در بره بيرون گرفتمش تو بغلم و لباشو بوسيدم . دستی به صورتم کشيد و از در بيرون رفت .
اسم من ميترا است 23 ساله دانشجوي سال سوم کامپيوتر هستم و 3 سال است که با شايان ازدواج کرده ام شايان مثل اسمش بسيار زيبا وجذاب و خوش تيپ است و هر دختري دوست دارد همسري چون او داشته باشد ما زندگي خوبي داريم تنها مشکل ما اينست که من زني پر حرارت و هوس ران هستم و به سکس علاقه زيادي دارم اما بر عکس شايان کمتر توجه اي به اين کار دارد و فقط هفته يا ده روز يک بار اين کار را با اصرار من انجام مي دهد و هر چه سعي کردم او را به اين کار علاقمند کنم اثر و نتيجه اي نداشت غذا هاي چرب و داراي ويتامين کاي جنسي مي پختم آرايش هاي گوناگون و متنوع مي کردم لباس هاي تنگ و چسبان مي پوشيدم اما اثري نکرد و زندگي ما روز به روز کم رنگ تر مي شد و عشق و علاقه هم داشت رنگ مي باخت از اين وضع خسته و کلافه شده بودم در درددل با پريا به اين نتيجه رسيدم که زندگيم را حفظ کنم اما مگر مي شد من به سکس علاقه ي زيادي داشتم خود ارضاي هم راضيم نمي کرد چون من تجربه سکس با مرد را داشتم و مثل دختران با خود ارضاي راضي نمي شدم . يک روز از ماهواره و يک کانال آلماني فيلمي را تماشاه مي کردم که يک زن شوهر دار با يک مرد ديگر رابطه داشت و سکس هاي جذابي مي کردند که آدم را به عرش مي برد اما شوهر زن متوجه رابطه آنها شد ولي بعد از کشمش فراوان همديگر را بخشيدند هر چند ديالوگ هاي آنها را نمي فهميدم اما تصميم خود را گرفتم با خود گفتم انسان فقط يکبار به دنيا مي آيد و زندگي را تجربه مي کند و هر کس حق دارد بعنوان يک انسان آزاد به خواسته هاي خودبرسدو آنها را برآورده سازد تصميم گرفتم با يک مرد دوست شوم آگر هم يک روز شايان متوجه شد و مرا نمي بخشيد از او مي خواستم مرا طلاق دهد هر چند واقعا من او را دوست داشتم اما نمي توانستم از اين ميل دروني خود بگذرم فرداي ان روز که به دانشگاه مي رفتم تصميم گرفتم اين کار را عملي کنم توي کلاس ما پسري بود که از همان روز هاي اول نظرم را جلب کرده بود او هم به من توجه مي کرد و زياد به من نگاه مي کرد و با لبخند هايش قصد به دست آوردن دل من را داشت اما به خاطر عشق علاقه ام به شايان به او توجه نمي کردم و هر وقت با نگاهش تعقيبم مي کردبا اخم و بي توجهي من روبرو مي شد اما حالا تصميم داشتم تا آرش ( همان پسر همکلاسيم)را مال خود کنم چون اوهمان بود که مي خواستم خوش تيپ قد بلند با چشم هاي سياه و درشت و پوستي برنزهاون روزهم يواشکي از روي شلوار نگاهي دزدکي به اونجاش کردم مي شد از روي شلوارمي شد تشخيصش داد به نظرم بزرگ و دوست داشتني بود اون روز يه کمي بيشتر بهش نزديک شدم قلبم به شدت مي زد و حسابي عرق کرده بودم احساس مي کردم همه دانشگاه داره منو مي پاد درو و برم را نگاه کردم کسي به من تو جهي نداشت حتي آرش هم به من نگاه نمي کرد و حواسش جاي ديگه بود اما من از کنارش رد شدم و نگاهش کردم و وقتي متوجه من شد بهش لخند زدم و سريع رد شدم به پشت سرم هم نگاه نکرد باز هم اون غرور کاذب بود که مانع هر زدن من شد از اون روز کارم اين بود که آرش ببينم و بهش لبخند بزنم اونم از من بدتر جرات نزديک شدن به منو نداشت شايد با خودش فکر مي کرد که اين لبخندا همين طوريه يا اصلا اشتباه ديدم بهر حال جرات نمي کرد به من نزدک بشه يه دو هفته اي گذشت تا اينکه تو يه بعداز ظهر بهم نزديک شد و آروم سلام کرد اصلا باورم نمي شد با دست پاچگي و خجالت جوابشو دادم اصلا رنگ به رو نداشت و مي لرزيد من هم کم از اون نداشتم اما تونستم جوابشو بدم گفت افتخار مي دي با هم باشيم گفتم کجا گفت اگه کلاس نداري همين نزديکيها يه کافي شاپ بريم اونجا گفتم نه راستش ترسيدم کسي که منو مي شناسه ما را ببينه گفت پس هر جا شما بگين گفتم فردا ساعت 10 صبح تو پارک مشتاق ( پارکي در اصفهان ) قبول کرد و بعداز خداحافظي و رد و بدل کردن نگا هاي مهربان و معني داري با يک لبخند از هم جدا شديم ديگه دل تو دلم نبود از خوشحالي نمي دونستم کجام و کي به خونه رسيدم وقتي شايان جلوم با يه دونه چاي ديدم دلم هري پائين ريخت و از اينکه بهش خيانت کردم پشيمون بودم حالا سر يه دو راهي گير کرده بودم از يه طرف شايان مهربون و دوست داشتني و از يه طرف آرش پر حرارت نمي دونستم چه کار کنم اماخيال با آرش بودن يک لحظه راحتم نمي گذاشت اونشب را با دودلي وترس به صبح رسوندم وقتي از خواب بيدار شدم طبق معمول شايان به سر کار رفته بود ساعت هشت ونيم بود و چيزي به وقت قرارمون نمونده بود زود بلند شدم و يه دوش گرفتم بعد خوردن يه چاي و يه دونه بيسکويت خودم آماده ي رفتن کردم يه ذره هم به خودم رسيدم ساعت نه ونيم بود که از خونه زدم بيرون تقريبا سر موقع تو پارک مشتاق بودم اما از اون خبري نبود داشتم دور و برم نگاه مي کردم که يه نفر از پشت سر سلام کرد دلم هري ريخت زود برگشتم و آرش را در حاليکه لبخندي به لب داشت ديدم گفتم کجايي گفت تقريبا يه ساعته منتظرتم مي ترسيدم نياي گفتم ديدي که اومدم خوب حالا چه کار کنيم گفت اگه موافقي يه گوشه بنشينم و صحبت کنيم من يه جايو نزديک پل خواجو که اون موقع روز خلوت بود پيدا کردم آرش دوتا بسته چيبس هم از دکه کنار آب ( رود زاينده رود ) خريد و به اونجا رفتيم و کنار هم نشستيم و مشغول خوردن جيبس شديم گفتم آرش ( با حالتي از ناز و عشوه زنانه ) منو آوردي بهم چيبس بدي گفت اينا که قابل نداره مي خوام بهت جون بدم اخه دختر خوشگلو ناز تو اين دو سه سال تو که ما را کشتي چرا اينقدر منو زجر مي دادي من که مردم تا تونستم دلتو به دست بيارم ( پيش خودم گفتم آره جون بابات اگه دلم کير نمي خواست صد سالم نمي تونستي با من حرف بزني چه برسه کنارم بشيني و چيبس بخوري ) خلا صه از اون حرف از عشق بود و از ما ناز وعشوه ولي طوريکه اون نفهمه حواسم به وسط پاهاش بود بفهمي و نفهمي يه کم اونجاش قلمبه شده بود فکر کنم اگه شلواره لي ( جين ) پاش نبود حسابي کيرش بالا اومده بود گفتم آرش مي دوني که من شوهر دارم و اونم خيلي دوست دارم از طرفه ديگه نمي تونم به تو که اينقدر به من لطف داري کم توجه باشم من دلم ميخواد يه جوري باهات دوست باشم همين و بس. پس يه دفعه فکر ازدواج با منو نکن چون من به هيچ وجهي دلم نمي خواد از شو هرم جدا بشم ديدم آرش يه کم دلخور شده با اينحال گفت من به دوستي با شما هم راضييم يه دو ساعتي با هم بوديم از هر دري گفتيم و خنديديم مردمي هم که از کنار ما رد مي شدن فکر مي کردن که ما زن و شوهريم و اصلا اهمييتي نمي دادن تقريبا ساعت 12.5 از هم جدا شديم موقع خدا حافظي شماره تلفنشو به من داد و گفت منتظر تماست هستم و آروم دستشو جلو آورد که براي خدا حافظي بهش دست بدم منم بهش دست دادم با تمام وجود دستم فشار داد که نزديک بود جيغ بکشم اما اون دستم ول کرد خيلي لذت بردم به طوري که مي خواستم بپرم تو بغلش و بوسش کنم اما بهر حال خدا حافظي کرديم تو ماشين احساس کردم حسابي خيس کردم . ديگه بي طاقت شده بودم دلم کير مي خواست اما تونستم آرشو بدست بيارم خلاصه وقتي از آرش جدا شدم انقدر حشري بودم كه آب از لب و لوچم سرازير شده بود بطوريكه نزديك بود كار دست خودم بدم راننده تاكسي كه باهاش داشتم بر مي گشتم بد طوري رفته بود تو نخ ما آخه تاكسي كه نبود از اين بي كاره هاي مسافر كش بود يه دفعه به خودم اومدم كه داره مي پرسه خانوم نازه كجا مي ري منم كه حسابي تو كف كير بودم بدم نيومد سر به سرش بگذارم گفتم تا هر جا كه مزاحم نباشيم گفت به اختيار دارين ما در بست نوكر شما هيم هر جا شما بگيد گفتم من دروازه شيراز پياده مي شم گفت چشم قربون چشات . يه كم مونده به دروازه شيراز ديدم پچيد تو خيابون مصلا منو مي گي از ترس داشتم مي مردم نمي دونستم اون اين ادا واطوار ما راجدي مي گيره گفتم آقا كجا گفت مگه نگفتين هر جا شما مي ريد منم مي يام. من مي رم خونه قابل بدونين خدمتي كرده باشيم گفتم آقا نگه دارين شما شوخي هم سر تون نمي شه ( آخه بعد از بر خورد با آرش فكر مي كردم همه آ قايون مثل آرش و شايان با شخصيتن نمي دونستنم با يه شوخي كوچولو هواي مي شن آخه من تا اون روز با كسي شوخي نكرده بودم ايندفعه هم تقصير اين كس بي معرفت بود كه داشت بي آبروم مي كرد ) گفت ما كه جسارتي نكرديم گفتيم اگه مي شه يه ناهارو با هم باشيم بعد شما را به سلامت گفتم ناهار بخوره تو سرت نگه دار يا داد مي زنم كه زد زير خنده دست بردم طرف گيره در و در باز كردم كه ديدم با آخرين سرعت ايستاد منم پريدم بيرون و پا به فرار گذاشتم از شانس بد ما تو اون موقع روز تو اون خيا بون پرنده هم پر نمي زد اونم دور زد گذاشت دنبال ما پريدم تو پياده رو حالا ده برو كه نرو تا اينكه به خيابون اصلي رسيدم اون مرتيكه احمق هم رفت پي كارش از ترس نمي دونستم كيم و كجام در يه مغازه يه سانديس گرفتم خوردم حالم كه جا اومد به طرف خونه راه افتادم همش با خودم مي گفتم اين نتيجه خيانت به شايان اما نمي تونستم از فكر آرش هم بيرون بيام اون شب اصلا بي قرار بودم حتما براتون اتفاق افتاده كه تو خواب احساس كنين كه بيدارين و همه چيز براتون مرور بشه منم داشتم كابوس اون مرتيكه مزخرف را مي ديدم اما اين بار وحشتناك تر . بهر حال صبح شد و شايان هم صبح زود رفت سر كار منم كه كلاس داشتم به دانشگاه رفتم وقتي وارد كلاس شدم آرش را ديدم كه اونطرف كلاس نشسته با ديدن من لبخندي زد منم رفتم و توي قسمت دخترا نشستم و منتظر استاد شدم استاد كه اومد و شروع به درس دادن كرد همه چيزو فراموش كردم. درس كه تموم شد من گذاشتم تا همه از كلاس بيرون رفتن ديدم آرش هم نشسته آخري كه بيرون رفت اومد و چند صندلي به من نزديك شد و سلام كرد گفتم آرش جان مگه قرار نبود تو دانشگاه هم صحبت نشيم چون ممكنه ديگران بفهمن و برامون بد بشه گفت آخه ديشب همش فكر تو بودم و تا صبح خوابم نبرد گفتم مثل من گفت جدي مي گي گفتم آره به خدا ( من از كابوس خوابم نبرد نه بخاطره تو ) اينا تو دلم گفتم نمي دونم چه جور مي شه كه تا آدم با يه پسر قريبه حرف مي زنه اول به اونجاش نگاه مي كنه و زودي حشري مي شه اونم چه جور حشريي خلاصه دوباره فكر كير آرش عينه خودش اومد سراغم و اصلا نمي فهميدم اون چي ميگه دوباره بچه ها برگشتن و ساعت بعد شروع شد اين ساعت بر خلافه ساعت پيش كه همش حواسم به درس بود حواسم به كير بود آروم و زير چشمي روي شلوار چند تا از همكلاسي هاي پسر را نگاه كرده بعضي هاشون اصلا معلوم نبود بعضي ها بگي نگي هي يه چيزيو مي شد ديد اما از حبيب ( يكي از همكلاسي هاي جنوبي ) خوابيدش بد جوري از روي شلوار پيدا بود حالا كه سرم تو كار شده بود فهميدم چرا مريم خيلي باش اياق شده پس بگو چه خبره . تمام ساعت كلاس كير حبيبو رك شده و گلفت تجسم مي كردم و تو دلم مي گفتم خدايا تو كه همه چيزو به شايان دادي اينم مي دادي تا كمال را در اون به حد اعلا رسونده باشي راستش از حبيب خوشم نمي يومد سياه و زشت وبود و از همه بد تر دندونهاي كثيفي داشت اما خوب كيري داشت هي كلاس كه تموم شد با كسي خيس و چو چو له اي داغ و سفت از كلاس زدم بيرون نمي دونم چرا نا خودآ گاه بطرف يه جا ي خلوت رفتم كه كمتر كسي از اونجا رفت و آمد مي كرد نشستم زير يه درخت خواستم ساندويچي را كه آوردم بودم بخورم كه يكهو احساس كردم دو تا پا پشت سرم ايستاده خواستم جيغ بكشم كه يكي گفت سلام نگاه كردم آرش بود گفتم خدا لعنتت كنه تو كه منو ترسوندي گفت چرا و من تمام ماجراي ديروز را براش تعريف كردم كه يك دفعه به رگ غيرتش بر خورد كه اين چه طرز صحبت با يه راننده بود با اين صحبتا كه تو كردي خوب شده بلاي سرت نيوردي و اصلا شماره ماشينشو بده و از اين حرفا( نمي دونم اين عيب ما ايراني هاست كه اگه كسي با خواهر يا نامزد و يا دوست دختر ما مثلا حرفي بزنه به رگ غيرتش بر مي خوره و اگه خودمون هر كاري كرديم مختاريم آخه خره همونطور كه تو با زن يا خواهر يا نامزد كسي داري مطمئن باش خواهر همسر نامزد خودت هم بي كار نيست سعيد (ساسان) ) گفتم بابا كوتاه بياه مثل اينكه خودتم عاريتي هستييو و از اين حرفا گفتم خوب چي مي خواي بگو برو تا كسي ما را نديده گفت ديشب زنگ نزدي گفتم شبا اصلا فكرشو نكن اما روزاي كه بي كاري و خونه اي و كسي نيست بگو تا بهت زنگ بزنم و اونم روزا و ساعت هاي گفت و گفت من تنهام و كسي با من نيست تازه فهميدم آرش از كرج اومده واينجا درس مي خونه بهتر از اين نمي شد. د و روز بعداز اون ماجرا تو يه بعد از ظهر كه تو خونه تنها بودم و شايان براي انجام كاري بيرون رفته بود تصميم گرفتم به آرش زنگ بزنم گوشيو برداشتم و شمارشو گرفتم بعد از خوردن چند زنگ گوشيو برداشت قلبم تند تند مي زد ( لابد پيش خودش فكر مي كنه عجب كسي كه اين زنه ولش نمي كنه البته اينا بازم از اون غرور كاذ ب بلند مي شد كه در درون من خود نمايي مي كرد )سلام كردم وقتي فهميد منم از شدت خوشحالي زبونش به تته پته افتاد گفت ميت ميت را ( ميترا ) خا خا نم شما ئيد با با چشم ما روشن چه عجب كه يادي هم از ما كردي بابا زير پاتم نگاه كن اصلا تو كجايي كه نه زنگ مي زني نه تو دانشكده هستي من كه تو اين دو روزه از بس دانشكده را گشتم پا هام تاول زد گفتم كم دروغ بگو خودت بهتر مي دوني من يكشنبه ها و دوشنبه ها كلاس ندارم اصلا خودتم نداري ( چون واحدهاي ما عين هم بود) ثانيا من كه گفتم هر وقت بتونم زنگ مي زنم گفت نه به خدا به دانشگاه رفتم گفتم شايد بخلاي بري كتابخونه . خلاصه حرفاي ما گل انداخت و اون از هر دري وارد شد تا ما را بيشتر به خودش عاشق كنه اينكه من تا حالا عاشق كسي نشدم از همون روز اول تا تو را ديدم بهت دل بستم تو خودت اينو بهتر مي دوني من تو را دوست دارم و مي پرستم و اگه تو اراده كني دنيا را برات جابجا ميكنم و بقول بعضي ها از اين كس و شعر هاي دختر كش منم از شما چه پنهون با بستن چند حرف ديگه از اينا كه به شكمش مي بستم همون حرفا را تحويل خودش مي دادم و با طنازي و عشوه گري هاي زنانه اونا بيشتر آتيشي مي كردم نمي دونم تو اين حرفا اصلا به چيزي كه بوي از سكس داشته باشه نشد اما من واقعا بد جوري آتيش گرفته بودم ( بي چاره اين پسرها و دخترها كه لاس خشكه ميزنن عجب زجري ميكشن ) هر چي من سعي كردم اونا بطرف چيزهاي ببرم كه حرفي از سكس و اينا بزنه اصلا حاليش نبود مثلا ميگفتم آخه تو از چي من خوشت اومده كه عاشق من شدي آخه تو كه مي دونستي من شوهر دارم اون مي گفت من عاشق نجابت شدم ( آخه احمق جون من اگه نجابت داشتم كه سراغ تو نمي اومدم ) ديگه چي ديگه اينكه خيلي با شخصيت و با معرفعتي ديگه ديگه اينكه واقعا خوشگل و طناز و با وقاري اينا كه گفت احساس كردم نفسش مثل آدمهاي كه مي خوان كيرشون فرو كنن داره مي لرزه و من بد جوري حرارتم بالا رفت ديگه نتونست چيزي بگه آب دهنشو فرو داد و گفت خوب تو چي از چي من خوشت اومد كه خواستي با من دوست بشي ( خواستم با تمام وجود فرياد بزنم كيرت كيرت كير كلفت آبدارت ) اما جلو خودم گرفتم گفتم تو چيزاي داري كه هر زن و يا دختري دوست داره داشته باشه گفت مثلا چي خواستم ببينم دو رياليش مي افته گفتم خودت حدس بزن گفت من از كجا بدونم گفتم خوب يه چيز بگو با شوخي و لودگي گفت حتما به خاطره اينكه خوش تيپم ( تو دلم گفتم آره جون بابات خوش تيپ نديدي ) گفتم يكيش اينه گفت نميشه خودت بگي گفتم به وقتش مي فهمي و بهتر كه از اين حرفا بگذريم و اگه كاري نداري قطع كنم گفت نه تو را خدا زوده گفتم شو هرم بيرونه ممكن يه دفعه سر زده بياد . گفت اگه مي توني زود زود زنگ بزن گفتم سعي ميكنم و گفت فردا مياي دانشكده گفتم آره پرسيد ساعت چند گفتم ساعت ده كلاس دارم گفت منتظرت هستم و بعد خداحافظي كرديم. فرداش از روزاي پيش بيشتر به خودم رسيدم تا ببينم اين احمق كودن دو رياليش مي افته يا نه ساعت 5/9 تو دانشگاه بودم اونم زود اومده بود و از همكلاسي ها كمتر خبري بود تا منو ديد اومد نزديك و سلام كرد اخمامو تو هم كشيدم و گفتم مگه قرار نشد تو دانشكده همديگه را نبينيم با حالتي شبيه بغض گفت آخه من چه كار كنم تلفني كه نمي شه تو بيرونم كه ممكنه آشناي ببينه اينجاهم كه نميشه پس مي گي من جه كار كنم گفتم من نمي دونم مگه قرار كاري بكني ( اين جمله آخري را با يه حالت خاصي گفتم كه اگه معنيشو نمي فهميد ديگه خيلي كودن بود) بعد از يه مكث كوتاه مثل اينكه چيزي به خاطرش اومده باشه گفت اگه مي شه بيا خونه من من كه اكثر مواقع تنهام ( از شما چه پنهان من كه منتظر اين حرف بودم نزديك بود از خوشحالي بال در بيارم آخه چيزي نمونده بود كه كيرشو بچپونم تو كسم ) خودم زدم به اون راه گفتم خونه ! خونه نه اخه من نمي تونم بيام من همش كه كلاس دارم بعدشم بايد خونه باشم والي شايان مي پرسه كجا بودي و از اين جور حرفا گفت خوب يه وقت كه كلاس داري بيا گفتم من فقط سه شنبه بعداز ظهر اون دو ساعت آخريو مي تونم بيام (مي دونستم اون روز سه شنبه است ) گفت يعني امروز خودمو به گيجي زدم اخ امروز سه شنبه است اصلا نمي دونستم گفت آره اگه افتخار بدي با هم باشيم گفتم اگه مي شه بذار براي يه هفته ديگه گفت نه ديگه من نمي تونم تا يه هفته ديگه منتظر ذيدن شما باشم بعد از كلي اصرار قرار شد از ساعت يك به بعد تا ساعت سه و نيم كه كسي متوجه غيبتم نميشه برم خونه آرش . آرش دوساعت صبح راهم رفت كه وسايل پذيرايي را آماده كنه و بعد از دادن آدرس و سفارش كردن كه مبادا زنگ صاحبخونه را بزني خداحافظي كرد و رفت تو كلاس همش به اين فكر بودم كه حالا تو خونه چه كار مي كنيم و تئ حالت فانتزي سكس با آرش از شما چه پنهون چند بار هم به حالت نيمه ارگاسم رسيدم چون تازگي ها هم قاعد گيم تموم شده بود در اوج شهوت بودم اگه همون وقت شورتم در مي آوردي و مي چلوندي آب كسم ازش مي چكيد ترسيدم اين حالتمو همكلاسيهام بفهمن بخصوص مريم وشيلا كه بد جوري بهم نگاه ميكردن آخه تند وتند ساعت نگاه مي كردم مگه اين كلاس لعنتي تموم مي شد بلاخره كلاس تموم شد ومن با عجله به طرف خونه آرش راه افتادمبعداز نيم ساعت دم در خونه آرش بودم زنگشو که طبقه دوم زندگي مي کرد زدم خودش درو باز کرد و همونطور که بهش قول داده بودم وارد ساختمان شدم و بطوريکه همسايه ها نفهمن در آهسته بستم و يواش به طبقه دوم رفته در يکي از واحدها باز بود و آرش آروم صدام زدرفتم طرفش رفتيم تو ودر آروم بست خدا و خدا مي کرديم کسي ما را نديده باشه آخه يه زن غريبه تو خونه يه دانشجو تنها خيلي سه بودخلاصه آرش با يه تک پوش قرمز مردانه که از بالاي اون مو هاي سينه شو مي شد ديد واقعا مرد دلخواه و مورد ه علاقه من بود آخه من مي مردم براي مردي که سينه ش پر مو باشه آخه شايان به غير از چند تا مو که از وسط سينش مي رفت پائين چيزي نداشت اما حالا آرش پر مو و مردانه که دلم مي خواست همون ساعت شلوار ورزشي اسپورتشو جر مي دادم و کيرشو مي چپوندم تو دهنم اما خودم کنترل مي کردم و سعي مي کردم آرامشم را حفظ کنم به هر حال آرش منو دعوت کرد تو سالن پذيرايش که با يه فرش 12 متري و يک پتو که گوشش انداخته بود ساده و بدون هر گونه تزئيني خود نمايي مي کرد از مبل و وسايل ديگه خبري نبود تو دنياي ساده خونه آرش سير مي کردم که گفت ببخشيد ديگه خونه مجردي و از همه بدتر خونه دانشجويي و من گفتم نه اين حرفا نفرمائيد وجود خودتون که من به اينجا کشونده و اينا اصلا مهم نيست و رفتم رو پتو نشستم که آرش گفت تو را خدا راحت باشين مانتوتون در بيارين که راحت باشين و من هم منومن کنان گفتم نه راحتم اما تو دلم آشوب بود آرش که رفته بود تو آشپز خونه کفت من اينطور راحت نيستم منم لباسمو دراوردم تا شما هم احساس راحتي کنين اگه ما را قابل نمي دونين بفرماين تا ما هم چيزي نگيم گفتم آقا آرش خوب مي دونين که شما برام خيلي عزيزن که اومدم اينجا حالا هم اگه اينطور راحتين بفرماين اينم مانتو و مانتوم درآوردم و گذاشتم کنارم حالا يه تاپ سورمه اي و يه شلوار سياه چسبان تنگ تنم بود يه کم خجالت ميکشيدم و خودمو جمع وجور کردم که آرش با يه سيني که توش دو تا چاي بود اومد وقتي سرم بلند کردم تا عکس العملشو ببينم ديدم با نگا هاي پر حرارت داره منو سير مي کنه و و چشاش داره رو بدن من از اين ور به اون ور مي پر بخصوص که از بالاي تاپ مي شد بالاي سينه هامو ديد به هر حال اومد وکنار نشست بطوري که مي تونستم حرارت بدنشو حس کنم گفت بفرماين نا قابل و من يه دونه از چاي ها را برداشتم و يه ذرشو سر کشيدم داغ بود اما به نظرم داغ تر سينه هاي پر موي آرش بود خجالت مي کشيدم به آرش نگاه کنم اما احساس مي کردم داره منو سر تا پا برانداز مي کنه و روسينه هام که مي رسه مکث ميکنه و برااينکه مجلس با سکوت تموم نشه هرز گاهي چيزي و حرفي بين ما رد وبدل مي شد اما اينا بهونه بود خودمون خوب مي دونستيم چي مي خوايم آروم و زير چشمي يه نگا به لاي پاي آرش که چهار زانو جلوم نشسته بود نگاه کردم هيچ برجستگي ديده نمي شد يعني چه اين همون آرش که تا بهش مي گفتي سلام اول اونجاش سر بلند مي کرد و جواب مي داد شايد اشباه کردم يه ذره دقيق تر نگاه کردم که به نظرم آرش هم متوجه شد اما چيزي نديدم گفتم گمون مثل دزداي ناشي به گاهدون زدم اينم از بخت و اقبال من پس اين هيچي نداره و همش من تو فکرم اون ديدم و از ايجور حرفا که يهو آرش از دهنش پريد ميترا خانم خيلي تو اين لباس جذابي خوش به حال شو هرت که هر روز تو اين حال مي بينت گفتم اما چه فايده قدر که نمي دونه گفت يعني بد اخلاق و اذيتت ميکنه گفتم نه بابا اگه تو دنيا يه مرد با ادب و خوش اخلاق و خوش تيپ باشه اونم شايانه گفت پس چي گفتم خوب ديگه فکر کنم دو زاريش افتاد گفت پس احساسات کم مي ياره خودم به اون راه زدم گفتم منظورت چيه گفت يعني که سرديش مي شه گفتم نمي فهمم اما کسم داشت شر شر آبش مي يومد که گفتم الانه که ضايع بشه و شلوارمو خيسکنه گفت عوضش من مي تونم اون سرديشو جبران کنم و يه ذره سريد طرفم گفتم منظورت چيه و خودم عقب کشيدم گفت ميترا جون مي دوني من تو اين دو سه سال از دست تو چي کشيدم من تنها آرزوم اين بود که با تو باشم و حالا که تو حرفش پريدم گفتم قرار بود دوستي ما ساده باشه همين مگه نه گفت تو دلت مي ياد ساده باشه و دستشو آوردو از رو لباس چنگ زد تو سينم نفسم بند اومد با زور خودمو از دستش بيرون کشيدم و خواستم در برم که ديدم خودشو رو ول کرد حالا من زير ارش بودم و سينه ي مردانش منو فشار مي داد و يه دفعه لبلشو رو لبام گذاشت و با تمام وجود اونا را کرد تو دهنش ديگه نمي تونستم مقاومت کنم بدنم ول کردم تا بيشتر اونا احساس کنم دست انداختم دور گردنش و سرش گرفتم زير بازو هام حالا منم لباي اونو مي مکيدم يه ذره خودشو بالا کشيد و در حالي که لبامون رو هم گره خورده بود از بالاي تاپ و سوتيين دستشو برد وسينه هاي سفتمو تو چنگش گرفت و فشار داد بطوري که نفهميدم چي شد که جيغ کشيدم بي چاره آرش فکر کرد دردم اومده تند دستشو پس کشيد وقتي فهميد چيزيم نيست دوباره کارشو تکرار کرد از روي رونام احساس مي کردم يه چيز بلند داره سفت وسفتو سفت تر مي شه ديگه نتونستم تحمل کنم دست بردم و .دست بردم و از زير بدنش و از روي شلوار کيرشو تو دست گرفتم واي واي شايد تا اون روز چيزي به اين کلفتي و دوست داشتني را لمس نکرده بودم شايد تقريبا دو برابر کير شايان بود. درسته چند بار بلند شدشو از روي شلوارش ديده بودم اما حالا که تو چنگم بود به نظرم چند برابر بود راستشو بخواين ترسيدم و با خودم گفتم الانه که جر بخورم و انوقت نتونم راه برم و خلاصه جلو شايان گند بالا بيارم گفتم آرش جان ديگه بس من که برا اين کارا نيومدم مي خواي نتونم جلو شوهرم سر بلند کنم تو را خدا بي خيالش شو. که انگار نه انگار اين بار از رو سينم بلند شد و تاپم بالا کشيدو افتاد به جونه سينه هام راستش چنان مي مکيد که انگار صد ساله استاده اين کاره گفتم بسه دردم مي ياد گفت اذيت نکن ديگه تو اومدي اينجا و من نمي ذارم بري تا سير بکنمت آخه سه ساله که افتادم دنبالت و هزار شبه به يادت جق زدم حالا که خدا خواسته اومدي مفتي بذارم بري مردم بفهمن نمي خندن از اينک مي ديم در خيالش با من حال مي کرده بيشتر احساس غرور مي کردم با خودم گفتم من که مي دونم تا جر نخورم از اينجا بيرون نمي رم دادو بيدادم کنم ابروم رفته در ضمن مگه من نيومدم تا کرده بشم پس بهتره خودمو بسپارم دست هر چه پيش آيد خوش آيد به هر حال اجازه دادم کاروش بکنم گفتم آرش جان پس تو را خدا يواش مي ترسم يه جامو سياه کني بعد شوهرم بفهمه اونم قول داد و دوباره رفت سراغ سينه هام منم بي کار نموندم دو باره رفتم سراغ کيرش يه کم که دستماليش کردم ديدم بازم داره گنده مي شه تعجب کردم گفتم مگه اين دودوله تو چقدره که هنوز بزرگ مي شه گفت هي تقريبا 24 يا 25 سانت و عرضش 14 سانت وقتي با کير شايان مقايسش کردم تقريبا دو برابر اون بود گفت چه جوره خوشت مي ياد گفتم خيليه گفت هر چيشو خواستي بردار منم که ديگه طاقتم تموم شده بود دستم تو شلوارش کردم و يه عمود گوشتي داغ و سيخ شده را تو دستم حس کردم يه لحظه احساس کردم سست شدم و بي حال چون تو همون موقع آرش تموم سينه ي چپم کرد تو دهنش و اين دوتا هم زمان منو اروگاسم کردند کسم حسابي خيس شده بود طوري که احساس کردم لاي رونام خيس شده تو اين حالتها يهو آرش دست آورد و شلوارشو از پاش پائين کشيد بعدشم شورت سياهي را که پاش بود درآورد حالا ديگه چيزيو که مدتها آرزوي ديدنشو داشتم مي ديدم يه کير کلفت و دراز که نگاه کردنشم آدمو به عرش مي برد چه برسه بذارنش لاي رونات از بيضه هاش نگو ونپرس عينه دو تا تخم مرغ کوچيک که کمي هم خودنشونو به هم چسبونده بودند بطوريکه دلم مي خواست يه دفعه هر دو تاش قورت بدم انگار مي دونست که موفق مي شه منو بکنه چون تازه هم مو هاشو زده بود به هر حال تر وتميز از نوک کيرشم آبي سفت و بي رنگ و لزج بيرون زده بود و حسابي کيرشو خيس کرده بود کارش که تموم شد و شلوار و شورتش که در آورد اومد سراغم و گفت چطوره مي خواي کستو حال بدم گفتم نه مي خوام اول بخورمش گفت پس من چي منو از شربت شرين عسلت محروم مي کني گفتم من نمي خوام اخه کثيفه که اخماشو تو هم کشيدو گفت اگه يه دفعه ديگه اين حرف بزني خودت مي دوني و بطرف شلوارم هجوم آورد و تو يه چشم به هم زدن کس لختم از لاي شورت قرمزم بيرون کشيد حسابي خجالت کشيدم چون متوجه شدم خيسي شورتو فهميده منتظر عکس العمل منفيش بودم که ديدم شورتم با تمام ولع کرد تو دهنش و شروع کرد به ليسدن اون که امونش ندادم و اونا از لاي دستاش بيرون کشيدم و گفتم اگه مي خواي ادامه بديم ديگه اين کارو نکن گفت خوب پس اجازه بده کستو بخورم گفتم بشرطي که آروم بخوري و اونم افتاد به جونه کسم اولش يه کم احساس غلغلک کردم اما کم کم خوشم اومد ازش خواستم همونطور که کسمو مي خوره منم کيرش بخورم اونم پاهاشو داد طرفه من بطوريکه کيرش درست جلو صورتم بود و منم کيرش گرفتم و از نوک کلفتش چپوندم تو دهنم و يه مک محکم بهش زدم به طوري که احساس کردم اندازه يه ته استکان آب لزج ونرم با يه طعم خيلي دوست داشتني خالي شد تو دهنم انقدر بهم مزه داد که با تمام قدرت شروع کردم به مک زدن کيرش تا شايد دوباره از اين مايع معطر بيرون بده يه کم ديگه که ميکدمش ديدم آه و نالش به آسمون رفت و داد زد ميترا بخور بخور کيرم مال تو بخور جون مادرت بخور و منم با ولعي دو چندان مي مکيدمش اونم با تمام وجودش کسم ليس مي زد گاهي هم زبونش حلقه مي کرد و فشار مي داد تو کسم داشت صدام در مي اومد داد زدم آرش مي خوامت بخورش مال خودته برا هميشه مال خودته بخورش و کيرشو مي مکيدم که يهو احساس کردم کيرش داره متورم مي شه خواست خودشو عقب بکشه که من اون محکم گرفتم و گفتم نه من مي خوامش مي خوام بخورمش که يه دفعه عينه شلنگ آب با تمام قدرت ابش خالي کرد تو دهنم و منم بخاطره اينکه عقب نمونم تند تند قورت مي دادم دروغ نگم حدود يک دقيقه کير آرش خودشو بالا و پائين مي کرد و دهنه منو ابياري مي کرد اين اولين باري بود که مزه آبه مردو تو دهنم چشيدم خيلي خوشمزه بود اما يه ذره بوي وايتس مي داد اما به خوردنش مي ارزيد . آرش بي حال شد و من چون شايانو تو اين حال ديده بود گفتم نشد که کسم مزه اين کيرو بچشه آخه شايان تا آبش ميومد ديگه هر کارش مي کردي کيرش بلند نمي شد خوب حتما آرشم مثل اونه داشتم با حسرت آخرين قطره هاي آب کير آرش مي مکيدم که ديدم دوباره آرش افتاد به جون کسم و آنگار نه انگار يک دقيقه تمام کيرش بالاو پائين شده و خودشو تو دهنه من تخليه کرده .همنطور که شروع به خوردن کسم کرد و منم کيرشو مي مکيدم دوباره کيرش آروم آروم تو دستم سفت وسفت و سفت تر شد و بعد از يک دقيقه انگار نه انگار که اون کاري کرده کيرش عينه گرزه رستم تو دستم بود همينطور که اون کسم مي خورد و منم کيرشو يه بوي خوبي به دماغم خورد يه بو که آدم بد طوري آتيشي مي کرد خوب که دقت کردم فهميدم بوي بيضه هاشه منم افتادم به جونه تخماش و شروع کردم به ليسيدن اونا و اونارا کردم تو دهنم عجب بو مزه اي تو همين هين دو باره ارگاسم شدم اما دست بردار نبودم که احساس کرد م آرش مي خواد کارو تموم کنه . گفت حالا مي خواي جرت بدم گفتم نيکي پرسش و اونم بلند شد يا پشتي گذاشت زيره کمره من بطوري که کسم اومد بالا و بعد خودش رفت وسط رونام کيرشو گذاشت لب کسم و چند بار کله ي بزرگش مالوند دمش داشتم بال در مي آوردم مي خواست جيغ بزنم اما ترس از همسايه ها مانع مي شد . بعدش آروم آروم کيرشو سروند تو کسم وقتي سر کندش رفت تو ديگه نفهميدم يه جيغ و بعدش احساس بي حالي آرش گفت دردت اومد با خجالت گفتم اره امابرا باره سوم ارگاسم شدم آرش کيرشو در آورد و دو باره دادش تو کسم و ذره ذره فرستادش تو گفت هر وقت بست شد بگو و من که تازه مزه واقعي يه کيرو مي فهميدم اصلا نگفتم بسه و اونم کير 25 سانتي را تا ته فرستاد تو کسم زير نافم مي تونستم احساسش کنم و خيلي به هم حال مي داد شروع کرد به عقب و جلو رفتن هر بار که عقب و جلو مي رفت چشام از شدت هوس بي رمق روي هم مي افتاد حدود سه الي چهار دقيقه منظم پمپ مي زد که يه دفعه احساس کردم داره سنگين مي شه و کيرش داره ديواره هاي کسمو جر مي ده خودش منقبظ کرد و سرعت پمپ زدنشو بيشتر کرد و تند وتند که يه دفعه با تمام آخرين ضربه کيروشو به ته کسم زد و با يه فرياد رو ولو شد تو همون حين منم جيغ کشدم و بي حال .ديگه نهفميدم چند دقيقه گذشت اما تا 5 دقيقه آب داغيو تو کسم حس مي کردم جاي خوشبختي بود که من قرص ضد حاملگيم همرام بود و الي چي مي شد خدا مي دونه بعد از ده الي پانزده دقيقه آرشو لخت يه ليوان آب دستش بود بالا سرم ديدم آبو گرفتم گفتم مگه من چقدر آب مي خوام گفت قابل نداره و سرشو پائين انداخت دست بردم زير چونش و صورتمو جلو بردم و لباش بوسيدم و گفتم آرش به خدا ممنونم اونم چند تا بوسه از لب و گونه هام گرفت و من چند دقيقه سرم گذاشت توي سينه مردانه پر موش که هر زني آرزو داره همچين مردي داشته باشه .بعد از خوردن ناهار يه سکس کوچيک ديگه کرديم و تقريبا ساعت سه من از خونه آرش يواشو بي صدا بيرون زدم از يه طرف راضي که بلاخره معني سکس واقعي را فهميدم و از طرف ديگه مضطرب که چرا به شايان خيانت کردم .بلاخره خونه رسيدم و شايان مثل هميشه با يه چاي اومد به استقبالم و من نادم و پشيمان چرا به اين مرد زيبا و مهربان خيانت کردم . چرا خدا تو سکس اونا مثل آرش خلق نکرد و اصلا چرا منه پر هوس را سر راه اين مرد قرار داد و..بازم با آرش سکس کردم تا وقتي که درسش تمو شد و از اصفهان رفت اما هيچ کدام مثل اون سکس اولي نبود شايان هم هيچ وقت چيزي نفهميد و يا اگر هم بوي برد به روي من نياورد.
خيلی وقت بود به خواهرم نظر داشتم.يعنی هميشه می خواستم بدنشو لخت ببينم.حتی اگه فقط يه ذرش هم که شده .لباس کوتاه که می پوشيد من هميشه چشمام دنبال اين بود که وقتی ميشينه و پاهاشو دراز می کنه من چجوری می تونم لای پاهاشو بيشتر ببينم.تنها که می شدم لباس زيراشو همرو ناز می کردم٫بو می کردم و هميشه تصور می کردم توی اين شورت صورتی که الان تو مشتای منه يا اون کرست سفيده چی مياد وقتی خواهرم اونارو می پوشه.چند سال بود که تا دولا ميشد که از طبقه پايين يخچال چيزی برداره من باسنشو که قلمبه می زد بيرون حسابی بادقت نگاه می کردم.دولا که ميشد خطه وسط سينهاش منو ديونه ميکرد و هميشه حوله حمومش رو تا ميرفت حموم قايم می کردم که مجبور شه منو صدا کنه که حولرو بهش بدم.چشمامو می بستم و توی حولرو بو می کردم که تا چند لحظه ديگه بدنه خيس لخت خواهرم مياد توش٫تا اينکه: يه روز قرار شد که من برای خريد يه سری چيزايی که برای خونه می خواستيم برم بيرون.مامان يه ليست داد که اينارو بخر.منم قبل رفتن٫رفتم بالا تو اتاق خواهرم که ازش بپرسم که اگه اونم چيزی لازم داره بگه براش بخرم. رفتم بالا ديدم روی ميز توالتش دولا شده و داره رژ لب ميزنه.شرتش از پشت شلوارش زده بيرون.همون شورتی که ديروز تو مشهای من بود.تا منو ديد روشو برگردوند به من .منم گفتم که دارم ميرم خريد و اگه چيزی می خواد بگه.اونم يکم فکر کرد.رفت سمت کمدش.راه که ميرفت چون سوتين نبسته بود سينهاش می لرزيد و منو ديدونه تر ميکرد.برگشت و گفت اگه پول اضافه اومد برای من يه بسته نوار بهداشتی بخر لطفا.اينو که گفت من دستام شروع کرد به لرزيدن.تصور اينکه نوار بهداشتی رو برای کجاش ميخواد دنيا رو جلوی چشمام لرزوند.اون پاهای کشيده و باسن برجسته که اون داشت.لاشو باز ميکنه با انگشتاش قشنگ بازش ميکنه که اون خطه وسط اونجاش باز بشه و بدنش ميلرزه وااای ديگه نميتونستم ادامه بدم.نميدونستم اينبار چجوری جلوی خودمو بگيرم. به هر بهونه ای هم که شده حتی برای يک ثانيه بايد بهش دست می زدم. ناخودآگاه پولو دادم به اون دستم. دسته راستمو بردم جلوتر.با خودم گفتم فوقش می زنه تو گوشم.مهم نيست.من بايد اين طلسم رو ميشکوندم.دستمو بردم لای پاش و به شوخی گفتم : برای اينجات می خوای٫آره؟ و قبل از اينکه بخواد عکس العملی نشون بده٫هی گفتم :آره؟ اينحا آره؟ آره؟ و هی بيشترو بيشتر اونجاشو با دستم مالوندم.همونطور که تصور ميکردم بود.ناز٫داغ و نرم.اونم چون حول شده بود يه جيغ کوچيک زد و دست منو کنار کشيد و با خنده گفت :کره خر با اينجای من چيکار داری؟ و ادامه داد:نه برای الان نميخوام چند روز مونده هنوز و موقعی که من داشتم از پله ها ميومدم پايين آروم گفت:گفتم که برای الان نميخوام٫نگران نباش و رفت تو اتاقش و در رو بست.من اصلا نفهميدم چجوری رفتم و چيزايی رو که مامان گفته بود خريدم و از داروخونه نوار بهداشتی رو گرفتم و برگشتم خونه.کلا حدوده نيم ساعت طول کشيد. وسايل رو به مامان دادم و اونم مثل هميشه قرقر (غرغر) کرد که زود حاضرشين که ميخواييم بريم خونه مامانی.ما به مامان بزرگمون ميگيم مامانی.رفتم بالا که نوار بهداشتی رو به خواهرم بدم.ترسيدم که شايد عصبانی باشه برای همين در زدم اونم گفت بيا تو.رفتم تو و نوار بهداشتی رو بهش دادم.تشکر کرد و نوار بهداشتی رو گرفت و شروع کرد به خوندن پشت جعبش.يهو ازش پرسيدم:اگه بلد نيستی چجوری بايد استفاده کنی من بلدم.آخه اين جديده اون يارو فروشنده داروخونه بهم توضيح داد و سريع بدون کوچيکترين وقفه ای ادامه دادم:جدی ميگم اگه بلد نيستی بگو٫اصلا جون من بذار من برات بذارم٫می خوام ببينم اين چيه که شماها همش استفاده ميکنين٫جون من٫جون من بذار ديگه.اونم که از اين اصرار من خندش گرفته بود يه ذره کلشو اينور و اونور کرد. گفت:آخه بتو چه ما اينو چجوری استفاده می کنيم.منم سريع قبل از اينکه ادامه بده گفتم:جون من.آخه خيلی کنجکاوم٫جون من بذار ديگه. اونم گفت:از دست تو.بعد پاشو باز کزد و گفت ميذاريم اينجا.من ديگه دنيا جلوی چشمام سياه شد.هی اونجاشو با دست فشار ميداد و ميگفت:خوب ديدی!! اينجا اينجا.من که تاحالا اينقدر از نزديک اونجاشو حتی با شورت نديده بودم ديگه سرم سوت کشيد.حس ميکردم پيشونيم خيس خيسه و تمام موهای بدنم سيخ شده. گفتم:اينجوری که نه.می خوام خودم اين کارو بکنم٫يعنی قشنگ بازش کنم دست بزنم ببينم چجوريه.اونم گفت:آخه الان که نميشه گاو جان.مامان خونس.گفتم مامان با من.مثل برق پريدم پايين و گفتم که منو خواهرم ۱ ساعت ديرتر ميايم.مامانم چون ميدونست يه ساعت ما شايد بشه ۱۰ ساعت گفت:بيشتر نشه ها٫ميدونی که مامانی خيلی ناراحت ميشه اگه دير بياين.منم گفتم:قول ميديم.شما تا برسين اونجا يه ساعت نشده ما اونجاييم.بوسش کردمو رفتم تو اتاقم.حدوده ۲۰ دقيقه بيشتر طول نکشيد که مامان يه خداحافظ بلند گفت و رفت.منم از بالا نگاه کردم که مطمئن بشم رفته.مطمئن که شدم٫رفتم تو اتاق خواهرم.بهش جريان يک ساعت ديرتر رفتنمون رو گفتم. ولی نميدونستم چجوری بايد دوباره موضوع رو پيش بکشم که همه چی مثل اون موقع خوب پيش بره.نشستم رو ميزش و اينور و اونورو نگاه ميکردم که يه چيزی پيدا کنم که بهش بگم که يهو گفت:هنوزم کنجکاوی! و پاشو باز کرد و گفت:اگه ميخوای ببينی بيا ديگه ديونه.منم رفتم.دستمو گرفت و اول به اطراف اونجاش و بعد خود اونجاش مالوند و بقيش رو به خودم واگذار کرد. به کمرش دست زدم.ديدم داره باسنشو تکون ميده.گفتم بذاز اول از نزديک ببينم.سرمو کردم لای پاهاش .احساس کردم به آرزوم رسيدم.شورتی که تا حالا فقط بو ميکردم الان فقط به فاصله ۱۰ سانتی من تو بدن خواهرم بود.از زانوهاش تا بالا رو ليس ميزدم.با همون صدای حشريش خيلی آروم و زير لب گفت:اونجا نيست که بالا تره.با دندون شورتشو در آوردم ولی جرات نداشتم چشمامو باز کنم.تصور اينکه از نزديک ميتونم اونجاشو ببينم برام امکان پذير نبود.پاهاشو گذاشتم رو شونهام و کم کم چشمامو باز کردم.باور نکردنی بود اينقدر که خوشگل بود.اونجاش رو که قلمبه زده بود بيرون از لای پاهاش شروع کردم به خوردن.نوار بهداشتی رو از تو مشتش گرفتم و پرت کردم اونور.بغلش کردم و گذاشتمش رو تخت.اصلا يادم نيست کی لباسای اونو و خودمو درآوردم.ماله منو گرفته بود تو دستش.خودش برگشت.ماله منو اول مالوند به ماله خودش و بعد کرد تو .فقط آروم گفت:حواست باشه نريزی تو.منم با گفتن:م م م مثل گاو تاييد کردم که باشه خيالت راحت باشه.خودمو انداختم روش و شروع کردم خودمو بالا پايين کردن.وسط آخو اوخش همينطور که جيغ ميزد يهو اسم يکی از دهنش دررفت و گفت:فلانی منو بکن٫ منو بکن.منم که ديدم اين اسم با اسم من خيلی فرق داره فهميدم که کی با خواهره ما شيطونی ميکنه.ولی اون موقع اينقدر حواسم به چيزای ديگه بود که بعد از يه ثانيه يادم رفت که اصلا چی گفته.برش گردوندم و اينبار من ماله خودمو کردم تو ماله اون و هی خودمو جلوعقب ميکردم.ديگه ماله من داشت ميومد.درآوردم و ريختم رو شيکمش و بيهوش شدم.چشمامو که باز کردم ديدم لباس پوشيده داره آرايش ميکنه.منو که ديد گفت:بدو خره٫الان مامان اينا شاکی ميشنا.بدو که دير شد.منم سريع يه دوش گرفتم و ماشين روشن کردمو از پايين بوق زدم که بيا بريم.باهم رفتيم خونه مامانی و تمام مدتی که اونجا بوديم به هم نگاه می کرديم و می خنديديم.بقيه هم فکر ميکردن که ما از ديدن مامانی اينقدر خوشحال شديم
از آشپزخونه اومدم بيرون و مثله هميشه دراز کشيدم جلوی تلويزيون.اصلا حاله خوابيدن نداشتم.حوصلم خيلی سر رفته بود.شروع کردم با کانالهای تلويزيون بازی کردن.فکر فردا مدرسه هم ديگه داشت حسابی حالمو بهم ميزد همين جور که داشتم تلويزيون نگاه ميکردم يهو ديدم آخ جون يه برنامه ای که خيلی دوسش دارم شروع شده.منم پا شدم نشستم که خوب بتونم ببينم.تقريبا پنج دقيقه نگذشته بود که مامان از دور داد زد:پاشو مسواک بزن بايد بخوابی که فردا صبح دوباره پدر من در نياد بيدارت کنم.اينو که گفت انگار دنيا رو سرم خراب شده.گفتم: بابا خواب چيه٫بذار ببينم ديگه.يهو بابا از اونور داد زد.منو چرا صدا ميکنی! پاشو برو بخواب٫آفرين.من اولش جدی نگرفتم.ولی وقتی ديدم مامان اومده جلوی تلويزيون وايساده فهميدم که انگار بايد جدی برم بخوابم.خودم رو کلی کج و کوله کردمو درو ديوار رو گرفتو و پا شدمو رفتم مسواک بزنم.از دستشويی که اومدم بيرون يذره با دقت توجه کردم ديدم عجب بويی مياد.يکم بيشتر دقت کردم ديدم عجب بوی کرمی مياد.من که نفهميدم اين بوی غليظ ماله چيه و از کجا مياد رفتم تو اتاقم که بخوابم.يذره گذشت مامان اومد که بوس شب بخير بده من بخوابم که ديدم وااای اين بوی عجيب غريب از مامان مياد.تمام بدنش اون بو رو ميداد.مخصوصا وقتی که دولا شد منو بوس کنه ديدم اين بو ۱۰ برابر شده.چراغ رو خاموش کرد و شب بخير گفت و در رو آروم بست و رفت.منم هم اعصابم از اين خورد شده بود که چرا زوری بايد بخوابم و هم اينکه اين بو خيلی برام سوال شده بود که علتش چيه.تو همين فکرها بودم که چشمامو خيلی آروم بستم و خوابم برد.دقيقا نميدونم چقدر گذشته بود که يهو با يه صدايی از خواب بيدار شدم.چشمامو يکم بازو بسته کردم.دو تا نفس عميق خود به خود کشيدمو سعی کردم دوباره بخوابم.اينبار داشت آروم آروم خوابم ميبرد که ديدم يه صدايهايی داره مياد.يذره با دقت گوش دادم.خواب نميديدم.يه صدايی مثله اين بود که انگار يکی داره دردش مياد و آخو اوخ ميکنه.يکم فکر کردم ببينم چيکار بايد کنم.پاشدم رو تخت نشستم.هم ميترسيدم از اينکه اين صدا چيه و از کجا داره مياد نصفه شبی و هم اينكه نميدونستم چيکار بايدکنم.۳-۴ دقيقه گذشت که تصميم گرفتم هر جوری شده ببينم اين صدا ماله چيه.تا اومدم از جام پاشم ديدم يهو صدا قطع شد.منهم که ديدم صدا قطع شده پشيمون شدمو نشستم دوباره.دوتا دستامو به هم فشار ميدادم و همش فکر ميکردم.خيلی سريع صدا دوباره شروع شد.همش آخو اوخ بود.زود پا شدم برم از اتاق بيرون ببينم چه خبره.تخت رو دور زدم و به دم در اتاق رسيدم.لای در اتاقو يکم باز کردم ديدم از اينجا هپچی معلوم نيست.بيشتر از همه ميخواستم بدونم اين صدا ماله کيه.آروم آروم جلوتر رفتم.بعد فهميدم هر چی به اتاق مامان اينا نزديک تر ميشم صدا هم بيشتر ميشه.ديگه از کنجکاوی نميدونستم چيکار کنم. به دم در اتاقشون که رسيدم اول تصميم گرفتم از توی سوراخ کليد ببينم اون تو چه خبره.با دقت که اون تورو نگاه کردم ديدم بـــله صدا داره از اونجا مياد و اون بوی کرم هم از اونجا بود.تختشون داشت تکون تکون ميخورد.روی تخت رو که نگاه کردم ديدم انگار دو نفر زيره پتو دارن کشتی ميگيرن.پتو قلمبه شده بود و زيرش هی بالا پايين ميرفتن.اول ترسيدم و پپشونيم واقعا خيس شده بود ولی خيلی سريع اون حس کنجکاويم دوباره بهم غلبه کرد.از پشته در صداها خوب و واضح نبود.خيلی دوست داشتم ببينم دقيقا چه خبره. اول خواستم برگردم تو اتاقم و داد بزنم بگم مامان آب ميخوام ولی نظرمو عوض کردم و تصميم گرفتم لای درو آروم باز کنم که بتونم اون تورو خوب ببينم.خيلی ميترسيدم که يوقت منو نبينن.حتی نفسم رو تو سينم حبس کردم و خيلی يواش لای درو باز کردم.جوری که قشنگ بتونم چشمامو تو اتاق بچرخونم و همه چيز رو ببينم.اول که فقط تونستم لبه تختو ببينم ولی وقتی قشنگ روی تختو نگاه کردم از تعجب سرجام خشکم زد.ديگه صدا رو خيلی واضح ميشنيدم.هم صدای بابا و هم صدای مامان بود که هر دوتاشون داشتن آخو اوخ ميکردن.مامان به بابا ميگفت:آخ جون٫بيشتر بکن تو٫وای وای.ميخوام ميخوام همشو ميخوام.مامان همش داد ميزد:وای چه کيفی ميده٫دوست دارم٫خوشم مياد٫همشو بکن تو٫داره دردم مياد.بابا اصلا چيزی نميگفت فقط چنبار شنيدم که گفت:لاشو بيشتر باز کن ميخوام جرت بدم.داشتم اينارو ميديدمو ميشنيدم که نميدونم چرا خود به خود ماله من بزرگ شد.اصلا نميدونم چی شد که ماله خودمو با يکدست گرفتم و هی بالا پايينش ميکردم.خيلی خوشم ميومد.تو اين حين بودم که يهو بابا به مامان گفت:برگرد ميخوام از کون بکنمت.اينو که گفت من شاخ دراوردم.آخه بابا با کون مامان چيکار داره.آخه کون مامان به چه درد بابا ميخوره.اصلا اينا چرا لخت شدن رفتن زيره پتو به هم چسبيدن.خيلی دوست داشتم ميتونستم زيره پتو رو هم ببينم.ماله من ديگه خيلی بزرگ شده بود و هرچی بيشتر با دستم ميمالوندمش بيشتر خوشم ميومد.لای درو يذره بيشتر باز کردم که بتونم حداقل با دوتا چشمام ببينم.پايين تخت رو که نگه کردم پاهای مامان رو ديدم که تا رونش لخته.پاهای بابا رو هم ديدم که اونم لخت و لای پای مامانه و هی خودشونو بالا پايين ميکنن.تو همون لحظه که من داشتم پاهای سفيد و لخت مامانو ميديدم و ماله خودمو بيشتر ميمالوندم يهو ديدم مامان به بابا گفت:تو دراز بکش من بشينم روش.من اصلا نميفهميدم اينا چی ميگن و اين چيزا يعنی چی.همش فکر ميکردم مامان رو چی ميخواد بشينه ! بابا پاشو از لای پای مامان ورداشت.همش منتظر بودم که اين پتوی لعنتی برای يک لحظه هم که شده بره کنار من كه بتونم زيره پتو رو ببينم چه خبره.همينطور هم شد.مامان که اومد پاشه پتو رفت کنار.مامانو ديدم که لخت لخته و داره اونجای بابا رو ميخوره.چون دولا شده بود من قشنگ تونستم از پشت ببينمش.لای پشتش قشنگ باز شده بود.اول يه سوراخ کوچولو بود که دورش يکم مو داشت.يه ذره پايين تر يه خط ۳-۴ سانتی ديدم که لاش کامل باز شده بود.يه چيزاييم از لای خطش زده بود بيرون.خيلی خوشگل بود.سوراخ عقب و سوراخ اونجای مامانو قشنگ ميديدم.همينطور که داشت ماله بابا رو ميخورد کمرشو تکون ميداد و اونجاش هی بازو بسته ميشد.انگار دوست داشت يه چيز بزرگ دراز تا ته بره توش.بعد بابا يکم بلند شد نشست که دستش به اونجای مامان برسه.اول با پشت مامان حسابی بازی کرد.بعد کم کم يکی از انگشتاشو کرد تو سوراخ عقب مامان.مثله اينکه مامان خيلی خوشش ميومد با سوراخ عقبش بازی کنن آخه خودشو برد يکم بالاتر که دست بابا بيشتر بهش برسه.بعد بابا اون انگشتشو از سوراخ عقب مامان دراورد و با ۴ تا انگشت همون دستش از پشت با اونجای مامان بازی ميکرد.با انگشت کوچيکش و انگشت اشارش اول لای اونجای مامانو باز کرد بعد دو تا انگشت وسطشو يهو کرد اونتو.مامان ديگه داشت ملحفه رو چنگ ميزد و همش اسم اونجای بابا رو مياورد.بعد بابا آروم آروم هر ۴ تا انگشتشو تا ته کرد تو اونجای مامان.و هی انگشتاشو می چرخوند.مامان هم برای اينکه انگشتهای بابا بيشتر بره تو ٫قمبلش رو بيشتر داد بيرون که لای پاش قشنگ باز بشه.بابا با اون يکی دستش هی ميزد به زيره باسن مامان و چون باسن مامان يکم گوشتالو بود هی ميلرزيد.بعد بابا سرشو خم کرد و اونجای مامانو هی ليس ميزد براش.مامان که ديد اينجوريه خودش با دستهاش لای پاشو تا آخر باز کرد که هم اونجاش باز تر بشه و بيشتر بزنه بيرون و هم بابا بتونه راحت تر براش بخوره.مامان هی آخو اوخ ميکرد و ميگفت:جون٫چه خوب اونجامو ميخوری٫بخور بخور.بزار برات بازش کنم و با اون دستش سينشو گرفته بود تو مشتش و ميمالوند.مثله اينکه مامان خيلی خوشش ميومد لخت باشه و لای پاشو باز کنه و يکی همه جاشو دستمالي کنه و اونجاشو براش باز کنه و بخوره.بعد مامان دوباره قمبلشو داد بيرون و شروع کرد ماله بابارو خوردن.من دوباره اونجاشو ديديم.سوراخ عقب و سوراخ جلوش و باسنش قشنگ به طرف من باز شده بود.وای اونجاش که از لای پاش زده بود بيرون منو داشت ديونه ميکرد.يکم مو داشت و خطش قشنگ معلوم بود.توش صورتی بود.خيلی دوست داشتم منم برم جلو و آروم اروم با اونجاش بازی کنم.ميدونستم که خوشش مياد.يهو مامان دولاتر شد و بابا پتو رو کشيد روش.من ديگه چيزی نتونستم ببينم تا اينکه يک لحظه تونستم ببينم که مامان کاملا لخته و پاشده و لای پاهاشو باز کرده که بشينه روی اونجای بابا،من فقط يک لحظه تونستم لای پای مامانو ببينم دوباره.همون خطه بود که دورش مو داشت و لاش تقريبا صورتی بود که قلمبه هم زده بود بيرون.وقتی مامان نشست رو بابا پتو رو کشيدن رو خودشون ولی سينه های مامان هنوز بيرون بود يکيش.من تا حالا دوسه بار سينه هاي مامانو لخت ديده بودم ولی اينبار فرق داشت.بابا با يه دستش سينه مامانو گرفته بودو فشار ميداد.دوباره آخو اوخه مامان بلند شد.هی ميگفت:جون٫خوشم مياد٫کلفته٫داره پارم ميکنه.و بابا هم هی مامانو مينداخت بالا پايين.مامان روبابا خوابيد و سينه هاشو به سينه بابا چسبوند و اينبار ديگه پتو رو كامل کشيدن رو خودشون.من ديگه هيچی نتونستم ببينم بغير از اينکه مامان زيره پتو هی تکون ميخوره و آخو اوخش ديگه به داد و فرياد تبديل شده بود.منهم فقط داشتم ماله خودمو با دستم هی محکمتر ميمالوندم.اصلا نميدونستم چرا اينقدر خوشم ميومد اينکارو بکنم.هی داشتم سعی ميکردم نگاه کنم ببينم که شايد پتو دوباره بره کنار و من بتونم اون زيرو ببينم.مخصوصا اون صحنه ای که لای پای مامانو ديدم.خيلی دوست داشتم اون خط لای پاشو که دورش هم يکم مو داشت دوباره بتونم ببينم.تو اين فکرو حال هواها بودم و به صدای داد و فرياد مامان گوش ميدادم که همش ميگفت:آخ جون٫بکن منو ٫خوشم مياد٫جرم بده ...داشتم به اينا گوش ميدادم که سرم گيج رفت و خودبخود چشمامو بستم.نميدونستم چی شدم يهو.فقط احساس کردم که ماله من خيس شده.خيلی آروم از دم در اتاق فاصله گرفتم.ميخواستم برم تو دستشويی ولی تريسدم که يوقت اونا بفهمن من اونجا بودم.برای همين خيلی آروم برگشتم تو اتاقم.اومدم بخوابم ديدم نميشه.يهو داد زدم : مامـــان ٫ مامـــان من آب ميخوام.چون نشنيد من چی ميگم دوباره و بلند تر داد زدم آب ميخوام.مامان اومد.ديدم موهاش با اينکه خيلی کوتاه بود ولی معلوم بود که کلی دستمالی شده.اصلا درست نميتونست راه بره.ليوان آب رو گرفتمو چشمامو يکم نيمه باز نگه داشتم که بگم مثلا من تازه از خواب پا شدم.گفتم : ميخوام برم دستشويی.کمکم کرد بلند شم.رفتم دستشويی تو آينه خودمو نگاه کردم.اصلا نميتونستم فکر کنم.ماله خودمو دراوردم و شستمش.دستامم شستم و برگشتم تو اتاقم.رو تختم دراز کشيدم.مامان اومد بالا سرم و شب بخير گفت و تا آخرين لحظه ای که من بيدار بودم بالای سرم وايساد که مطمئن بشه من خوابم برده.چشمامو که باز کردم ديدم صبح شده.رفتم سر ميز صبحونه.ديدم مامان و بابا نشستن و تا منو ديدن معلوم بود که تعجب کردن من خودم پاشدم٫يکی از صندليها رو کج کردن که بشينم.منم نشستم و شروع کردم به هم زدن چاييم.داشتم به ديشب فکر ميکردم که چيا ديدمو شنيدم.از همه بيشتر اون صحنه اي كه لای پای مامان رو ديدم ميومد جلوی چشمم.تو اين فکرا بودم که يهو ازم پريسدن : ديشب خوب خوابيدی ؟